حروف اصلىِ تشكيلدهندهء كلمات ، محدود است ، بيست يا بيست و پنج يا حد اكثر چهارصد حرف - كه در مورد زبان چينى گفته شده است - . بالأخره ، مبدأ الفاظ عبارت از تعدادى حروف محدود و متناهى است و زمانى كه مواد ، متناهى شد ، آن صورتى هم كه عارض بر مواد متناهى مىشود ، متناهى خواهد بود . تركيباتى كه عارض بر اين حروف مىشوند ، بدون ترديد ، متناهى خواهند بود . امّا در باب معانى اين گونه نيست بلكه معانى ، نامتناهى هستند . مراد از معانى ، تمام حقايق - حتى ممتنع الوجود « 1 » - است و لفظ « ممتنع » ، حكايت از معنا مىكند ، پس مراد از معانى ، مجموعهء « واجب ، ممكن ، ممتنع » است و اين مجموعه ، نامتناهى است . ممكن است بتوان براى اثبات نامتناهى بودن معانى راه ديگرى را پيمود و گفت :
يكى از حقايقِ عالَم ، عبارت از « واجبالوجود بالذات » است و روشن است كه « واجبالوجود بالذات » ، به تمام معنا ، نامتناهى است . علمش ، نامتناهى است ، قدرتش نامتناهى است و حتى شايد بتوان گفت : « ذات پاكش هم نامتناهى است » . تازه او يكى از حقايق عالَم است ولى مهمترين حقيقت اين عالَم و سرچشمهء همهء حقايق است . بنابراين ، معانى ، غير متناهى و الفاظ ، متناهى است و اگر متناهى بخواهد براى نامتناهى وضع شود راهى جز اشتراك لفظى وجود ندارد . ولى معناى اين حرف اين نيست كه اشتراك ، در همهء الفاظ تحقّق دارد . مثلًا اگر پنجاه لفظ و صد معنا داشته باشيم ، معناى اشتراك اين نيست كه هر لفظى در برابر دو معنا وضع شده باشد بلكه ممكن است چهل و نه لفظ در مقابل چهل و نه معنا و يك لفظ باقيمانده در مقابل پنجاه و يك معنا وضع شده باشد و اشتراك ، تنها در مورد يك لفظ باشد . درهرصورت ، راهى جز اشتراك لفظى وجود ندارد . بهعبارت ديگر : ما وقتى در مقابل معانى قرار مىگيريم ، با كمبود لفظ مواجه مىشويم ، و براى تفهيم و تفهّم معانى ، راهى جز اشتراك لفظى نداريم .
هامش
( 1 ) - زيرا بعضى از معانى و حقايق ممتنع الوجود مىباشند ، مثل : شريك البارى ، اجتماع الضدين و . . .