ص 448 ، س 25 ) .
در نصوص الحكم بر فصوص الحكم كه شرح اين كمترين بر فصوص فارابى است گفتنيها در پيرامون اين اصل گفته شده است ، به شرح فص پنجاه و هفتم آن رجوع شود . ( ط 1 ، ص 364 - 403 ) .
اصل 2
و ديگر از آن اصول اين كه روح انسانى پس از رهايى از بدن عنصرى مادّى با بدن مثاليش و با همه فضايل و يا رذايل اخلاقى ، در عالم برزخ به ظهور مثالى مىرسد .
اصل 3
و ديگر از آن اصول اين كه روح با بدن طبيعى عنصرى در نشأه شهادت مطلقه اينجايى علاقه تدبيرى دارد ، همين علاقه تدبيرى در عالم برزخ بين او و بدن مثالى او و صفات مكسوب يا مكتسبش خواهد بود ، و همه آنها قائم به وجود نفساند چنان كه در نشأه عنصرى بدن طبيعى و همه توابع و عوارض آن قائم به وجود نفساند . پس بدان كه صور مثالى عالم برزخ همه از شئون نفس ناطقهاند ، و رابطه نفس با آنها به طور نسبت و اضافه و ملك اعتبارى نيست ، بلكه به نحو ملك حقيقى است كه نفس با آنها معيّت قيّوميه دارد ، و ملكيت حقيقى مانند
لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
( سوره اعراف ، آيه 159 ) فافهم .
اصل 4
و ديگر از آن اصول اين كه آنچه در روايات در احوال قبر آمده است ، همه اين ادراكات و توجّهات به احوال و واردات گوارا و ناگوار را ، روح با بدن مثالى خود در باطن اين نشأه كه باطن بدن طبيعى او است دارا است ؛ پس بدانكه در اين نشأه احكام عالم طبيعت غلبه دارد ، و در آن نشأه احكام ماوراى طبيعت فافهم .