تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
نجم اندر احتراق جذبه‌اى بى چند و چون * پرتوى از جلوه جانانه را اظهار داشت

واقعه 8

و اما ابيات قصيده ياد شده اين كه :
شب ديگر به خلوتخانه عشق * خيال وصل او گرديد حايل
كه يا رب هر دو دستم از چپ و راست * به گرد گردنش بادا حمايل
همى از آسمان ديدگانم * فرو مىريختم باران هاطل
زمين دامنم از سيل اشكم * به سان ملك دابو گشت و هشتل
گهى در صحن خانه پيچ و تابم * چو ماهىاى كه در خشكى ساحل
گهى بر درب و ديوار افتادم * كه گويى مرغكى شد نيم بسمل
به قرآن ملتجى گشتم در آن حال * كه چون قرآن نباشد هيچ معقل
فتادم باز بر خاك و در آنگاه * چه گويم زانچه وارد گشت بر دل
همه او شد همه او شد همه او * همه دل شد همه دل شد همه دل
ندانستم كه رو بنمود معشوق * من از آن طلعت فرخنده غافل
چه خوش كان حال تا صور سرافيل * نمىشد از من دل داده زايل

واقعه 9

بعد از نماز صبح جمعه 15 / ج 2 / سنه 1389 ق - 7 شهريور 1348 ش ، در حال توجه نشسته بودم ، پس از برهه‌اى بدنم به ارتعاش آمد ولى خفيف بود . بعد از چند لحظه‌اى شنيدم شخصى بازبان بسيار شيوا و شيرين اين آيه كريمه را قرائت مىكند :
إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً
ولى من آن شخص را نمىديدم ، و من هم از شنيدن اين آيه صلوات مىفرستادم . در آن حال يكى به من گفت : بگو « يا رسول اللّه » و من پى در پى مىگفتم : « يا رسول الله » . و پس از آن با جمعى از مخلوقى خاص محشور شدم كه گفت و
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 262 | حسن حسن زاده آملى