تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
بىمثال است كه برايم روى آورده است . اما « غزل بيدل » اين كه :
بيدلى اندر دل شب ديده بيدار داشت * آرزوى ديدن رخساره دلدار داشت
گاه از پندار فصلش مىخراشيدى رخش * گاه در اميد وصلش گونه گلنار داشت
گاه از برق تجلّى مىخروشيدى چو رعد * گاه از شوق تدلّى شورش بسيار داشت
گاه ورقاى فؤادش گرم در تغريد عشق * زمزمه موسيچه‌سان و نغمه موسيقار داشت
گاه در تكبير و در تهليل حىّ لا يموت * گاه در تسبيح سبحان سبحه اذكار داشت
گاه از فيض شهودى محو استرجاع بود * گاه از قبض شروق جلوه استغفار داشت
گاه آه آتشين از كوره دل مىكشيد * گاه بر سندان سينه مشت چكّش‌وار داشت
گردباد جذبه‌اش پيچيد همچون برگ كاه * گرچه در اطوار خود طومارها اسرار داشت
تا به خود آمد كه دلدارست آن سلطان حسن * با جمالش در ميان آينه بازار داشت
يار با او عشق مىورزيد و او دنبال يار * يار اندر ديده‌اش او انتظار يار داشت
بيدل بيچاره بودى بى خبر از ماجرا * كوست عشق و عاشق و معشوق را يك بار داشت
واقف آمد بر وقوف اهل دل در اين مقام * آن كه فرق و نفض و ترك و رفض را در كار داشت