چنانست كه عارف رومى فرموده است :
هر كسى از ظنّ خود شد يار من * از درون من نجست اسرار من
در بعضى از سرودههايم بدان اشارتى شده است كه ابيات زير برخى از آنست :
بسى روز و بسى ماه و بسى سال * گذشته از من برگشته اقبال
چه بگذشت و چه بگذشت و چه بگذشت * بيا مىپرس از كوه و در و دشت
بيا مىپرس از كوه گل اندام * چه بر ما مىگذشت از بام تا شام
بيا مىپرس از كوه دماوند * چه كرده با من الطاف خداوند
بيا مىپرس هم از كوه مازش * بيا مىپرس از رود هرازش
بيا مىپرس هم از رود آلش * بگو با تو حسن چون بود حالش
بيا مىپرس از دريا و بيشه * ز ديه اهلم و ديه تميشه
بيا مىپرس از شهر و ديارم * بيا مىپرس از اسك و ز يارم
بنالم از زيارم از زيارم * ز نيش مار با دست يسارم
چه گويم از زيار و زهر مارش * كه در انگشت دستم برده كارش
جوانى كمتر از سنّ مراهق * گزيده بنصرم را مار مارق