بگريخت . روباه بار دوم آنقدر افسون بر گوش دراز گوش بخواند تا باز وى را به شير رسانيد . در اين بار شير بر خر جست و سخت او را بشكست و روباه را گفت شست و شويى بكنم و پس گوش و دل خر بخورم كه دواى بيمارى من است چون شير غائب شد روباه گوش و دل هر دو را بخورد . چون شير بازآمد گفت گوش و دل كو ؟ جواب داد كه اگر او گوش و دل داشتى كه يكى مركز عقل و ديگر محلّ سمع است پس از آنكه صولت ملك ديده بود دروغ من نشنودى و به فريب من فريفته نشدى و با پاى خود به سر گور نيامدى .
آقاى عزيز آنكه دل دارد دلدل دارد
عاشقى پيداست از زارى دل * نيست بيمارى چو بيمارى دل
( مثنوى عارف رومى )
مىبينيد كه سوخته بارقه عشق بابا طاهر عريان را چه سوز و گداز از درد دل است كه دو بيتيها و ديگر گفتههايش هريك شعلهء آتشين است .
ألا تا زار چون تو دلبرستم * سراپا همچو سوته مجمرستم
جدا از تو به خلد و حور و طوبى * اگر خرسند گردم كافرستم
نه بىاز افسر شاهيم فخرى * كه اين ژوليده مو به ز افسرستم
چو شمعم گر سر اندازند صدبار * فرو زندهتر و سوزان ترستم
سمندروش ميان آتش عشق * يكى پركنده مرغ بىپرستم
اگر روزى دو صد بارت بوينم * به جان مشتاق بار ديگرستم
خدايا عشق طاهر بىنشان بى * كه از عشق بتان بىپا سرستم
آقا از كدام دل مىپرسد ؟ آيا از دلى كه مخروطى شكل صنوبرى است و در پهلوى چپ قرار دارد ؟ اين دل در كار است و بطور طبيعى در قبض و بسط است .
ولى اين دل را درازگوش و خرگوش و استر و اشتر و ديگر جانوران نيز دارند و با آنها در داشتن اين دل انبازيم و بدون هيچ دو دلى مميّز انسان از حيوان اين دل نيست و آن كس كه گفته است :
آنكس كه سرشت ما ز گل كرد * گل را به چهل صباح دل كرد