چون بلال از ضعف شد همچون هلال * رنگ مرگ افتاد بر روى بلال
جفت او ديدش بگفتا وا حرب * پس بلالش گفت نى نى وا طرب
تاكنون اندر حرب بودم ز زيست * تو چه دانى مرگ چه عيش است و چيست
اين همى گفت و رخش در عين گفت * نرگس و گلبرگ و لاله مىشكفت
تاب رو و چشم پر انوار او * مى گواهى داد بر گفتار او
گفت جفتش الفراق اى خوش خصال * گفت نى نى الوصالست الوصال
گفت جفت امشب غريبى مىروى * از تبار و خويش غايب مىشوى
گفت نى نى بلكه امشب جان من * مىرسد خوش از غريبى در وطن
گفت اى جان و دلم وا حسرتا * گفت نى نى جان من يا دولتا
گفت آن رويت كجا بينيم ما * گفت اندر حلقهء خاص خدا
حلقهء خاصش به تو پيوسته است * گر نظر بالا كنى نى سوى پست
گفت آنرويت كجا بينيم ما * گفت اندر حلقهء خاص خدا ،
اندر آن حلقه ز رب العالمين * نور مىتابد چو در حلقه نگين
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 65
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٦٥