چون نالم از عشقت شبى با آه يا رب يا ربى * از خاك برخيزد فغان افتد به گردون زلزله
اى حاجيان اى حاجيان در كعبه و دير مغان * جوئيد كوى دلستان از عاشقان يكدله
گر عاشقى بىسيم و زر در راه او شام و سحر * ز آه دل و خون جگر برگير زاد و راحله
خواهم دلى مست خدا آزاد از نفس و هوا * از دام اين عالم رها ، وز غير عشق حق بله
بشكن بت و قدّوس زن تكبير برناقوس زن * گامى به راه دوست زن خوش با دراى قافله
زان زلف پرچين و شكن جانا خمى برهم مزن * كانجا دل شير فلك دارد به گردن سلسله
افروخت ماهى مهربان خوشتر ز خورشيد جهان * كز شور و وجد عاشقان افلاك دارد غلغله
گفتم الهى در غزل مدحى ز سلطان ازل * كان شه به چشم مرحمت بنوازد و بخشد صله
در حكمت الهى ( ص 154 ج 1 ) چون بحث از عشق بعنوان يكى از كيفيات نفسانيه ، به ميان آورد چنان است كه گويى غريبى به وطن رسيد ، و تشنهاى به چشمهاى دست يافت . و در خاتمه همين بحث گويد : مبحث كيف و كيف نفسانى را به عشق كه خاتم هر بحث و منتهاى هر درس است ختم مىكنيم .
و در جلد دوم آن ص 341 دربارهء شب و روز در تحت عنوان ( منظره پر غوغاى شب و روز آسمان ) چه غوغا مىكند .
در ص 276 جلد اول آن در معنى تصوّف فرمايد :
بطور كلّى اگر معنى تصوّف و صوفى عالمان ربّانى هستند كه داراى مقام معرفة الله و تخلّق به اخلاق الله و تهذيب نفس به عبادت و رياضت و مجاهده است و مخالفت