قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى ما جاءَنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الَّذِي فَطَرَنا
گفتند :
سوگند به آن كه ما را آفريده است كه تو را بر آن نشانههاى روشن كه ديدهايم ترجيح نمىدهيم . » يعنى براى ما پرده از چهرهء حقيقت بر افتاده است و هر كه چهرهء تابان حقيقت را بنگرد عاشق آن شود . پس :
فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضِي هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا
هر چه خواهى حكم كن كه رواج حكم تو در زندگى اين جهانى است . » بدين قرار بر مؤمن واجب است كه براى تحمل عواقب ايمانش و استقلالش مهيا باشد .
اين سؤال پيش مىآيد كه اين ساحران چگونه به اين سرعت به اين پايه از ايمان رسيدند ؟ يعنى تا جايى كه از جان گذشتند و در برابر سلطان جاير سخن حق گفتند .
پاسخش اين است :
/ 193 اولا : حقايق هم چنان غامض باقى مىمانند تا قلب به آن حقيقت بزرگ برسد و آن حقيقت بزرگ خداست . چون انسان خدا را شناخت كوههاى يخ كه روى قلب او را گرفتهاند ، آب مىشوند و او آن گاه حقايق را بىپرده و آشكارا خواهد ديد .
آيا خداى سبحان آفرينندهء آسمانها و زمين و همهء خلايق نيست ؟ همچنين شناخت او سر هر علم و سرچشمهء هر معرفت است .
آن ساحران هم هنگامى كه به خدا ايمان آوردند به طور مسلم به قيامت و هر چه مربوط به آن است معترف شدند .
ثانيا : طريق ايمان به يك حقيقت معين پر از موانع و فشارهاى روحى است ولى انسان اصرار دارد كه از آنها بگذرد ، اگر به ايمان خالص دست يابد همهء مشكلات راه برايش آسان خواهد شد .
ساحران هم هنگامى كه به خدا ايمان آوردند ديگر به ترغيب و ترهيب يا