بمشاهدهء جمال او نائل شود و اتّحاد عالم و معلوم و عاقل و معقول حاصل گردد .
اين است كه علم و حكمت افلاطون در عين اين كه ورزش عقل است از سرچشمهء عشق آب مىخورد و با آن كه آموزندهء شيوه مشاء ( استدلال ) است سالك طريق اشراق ( ذوق ) مىباشد ؛ و اين جمله كه بيان كرديم خلاصه و لبّ تحقيقات او است و گرنه در هريك از اين مسائل مباحثات طولانى دارد كه در اينجا از ورود در آنها بايد صرف نظر كنيم .
اثبات وجود بارى بعقيده افلاطون باستدلال ميسّر نيست بكشف و شهود است ، همچنان كه وجود خورشيد را جز بمشاهدهء آن نتوان مدلّل نمود كه آفتاب آمد دليل آفتاب ؛
وجودى بارى : أما مىتوان گفت : چون كلّيه موجودات متحرّكند البتّه محرّكى دارند ، و چون همه طالب خيرند پس البته خير مطلق غايت وجود است ، پيدايش جهان اثر فيض بخشى پروردگار است كه بخل و دريغ ندارد و بسبب كمال او است چه هر كاملى زاينده است و نتيجهء اجتماع غناى او است با فقر ماسواى او كه نيستى است اما از پرتو خير هستى نما مىشود . بياناتى كه افلاطون دربارهء عالم طبيعت و اوضاع زمين و آسمان دارد مبهم است و چندان محلّ استفاده نيست .
جان و تن انسان : دربارهء انسان معتقد است كه زبدهء وجود و نخبهء عالم امكان مىباشد و او خود عالم صغير است ؛ عقلى است كه در روحى قرار گرفته و اسير زندان تن شده و تن داراى سه جزء مهمّ است كه سه جنبهء نفس در آنها استقرار دارد : سر مقرّ عقل است ، سينه مقرّ عواطف و همّت و اراده است ، شكم جاى شهوات است .
نفس يا روح انسان باقى است و پس از مرگ شايد كه به بدن ديگر حلول كند ، و بهترين بيانى كه در باب بقاى نفس دارد همان است كه در رساله فيدن از قول سقراط نقل كرده است .
بيان : آن كه فرمود : « محسوسات ظواهرند » ، يعنى محسوسات بالعرض و گرنه
دو رساله مثل و مثال (فارسى) — صفحة 35
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٥