القطعة السابعة فى بحر المجتث المخبون المقصور
چو دل زپرده عشاق بركشد آهنگ
ببحر مجتث خواندن غزل بنغمه و چنگ
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلان * بگوى تا شودت يار دانش و فرهنگ
سعال سرفه و سرعت شتاب و لبث درنگ * قصير كوته و واسع فراخ « 1 » وضيق تنگ
اشج شكسته سر و لحية ريش و اقرع كل « 2 » * اشل و اقطع بيدست دان و اعرج لنگ
هلال ماه نو است و قمر مه « 3 » و قمراء * شعاع « 4 » او زهر « 5 » و صبغ چه ؟ شكوفه و رنگ
قتيل كشته و عظم استخوان ضبع كفتار * چه فهد و دب « 6 » و نمر يوز « 7 » دان و خرس و پلنگ
غراب زاغ « 8 » و هزار « 9 » است عندليب و كعينت * ولى حمامة و كركى كبوتر است و كلنگ « 10 »
قفار نان تهى « 11 » فوج و حزب و ثلة « 12 » گروه
سبات خواب و شقرفوة « 13 » لاله در وينگ
هامش
( 1 ) گشاد
( 2 ) مخفف كچل
( 3 ) مخفف ماه
( 4 ) پرتو و روشنائى ماه و شعاع نيز عربى است بنابر شهرت تفسير بان شده
( 5 ) به سكون ها نيز صحيح است
( 6 ) شارح طالقانى بفتح دال گفته است
( 7 ) فارسى است كه معنى فهد باشد وان جانوريست شكارى كوچكتر از پلنگ و آن را يوزپلنگ نيز گويند و بمعنى سگ شكارى ( توله ) نيز آمده و ليكن در اينجا مراد نيست
( 8 ) زاغ عربى است بنابر شهرت تفسير بان شده و معنى فارسى هر دو كلاغ بفتح كاف است و در كنز اللغة گفته غراب زاغ يعنى كلاغ سياه
( 9 ) هزار دستان كه بلغت عرب عندليب و كعيت و بلبل گويند
( 10 ) پرنده ايست شكارى بزرگتر از لك لك و گردن و پاى او دراز تر از غاز است
( 11 ) نان بيخورش تهى بحركات تا جائز است و كسر آن بهتر است
( 12 ) بفتح ثاء نيز صحيح است
( 13 ) شقر بمعنى لاله صحرائى و كوهى هر لاله باشد بعضى گفته اند بخصوص شقائق نعمانية است و فوه بمعنى روين است و آن گياهى است كه بدان جامه و ابريشم و غير آن رنگ كنند و آن را روناس نيز گويند و گاف به روين براى جور آمدن قافيه الحاق شده و واو بين شقر و فوه نيز از جهة ضرورت افتاده