همانى است كه به من و انا و مانند آنها بدان اشارت و تعبير مىكنند .
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ
( مؤمنون : 14 ) .
موضوع سخن در اين آيه انسان است و انسان از سلالهء طين خلق شده است ، و در سورهء مباركهء الم السجده آيهء 8 فرموده است :
الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ
. و در سورهء حجر آيهء 26 فرموده :
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ
.
و همين خلق شدهء از سلالهء طين و ماء مهين و حمأ مسنون ، متدرّجا به حدّى رسيد كه
ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ
.
انشاء ايجاد جديد است كه احداث امر ديگرى است ، يعنى همان موجود زمينى آسمانى گشته است و همان مادّى سابق انسان شده است كه در صفات كنونى با مادّهء سابق نه تمام جهت در ذات مشاركت دارد و نه در صفات و نه در خواص كه پيش از انشاء اوصاف جسمانى حكومت مىكردند و پس از انشاء احكام روحانى از حيات و علم و قدرت و مانند اينها ، لذا تعبير به ثمّ فرموده است كه نسبت به فاع دلالت بر بينوت بيشتر و تمامتر دارد كه فاع در دلالت بر بينونت به سر حدّ ثمّ نيست ، فاع پس است و ثمّ سپس :
و در همين رساله روشن مىشود كه سازندهء انسان و مقوّم ذاتى وجودى وى چيست ، يعنى قوّهاى كه نخست سخت ناتوان است و منطبع در مادّه است ، با چه غذايى نشو و نما مىكند و توانا مىگردد و حاكم و مسلّط بر مادّه مىشود و بر مادّهء كائنات تصرف مىكند ؟ . صدر المتألّهين در جواهر و اعراض « 1 » اسفار گويد :
هامش
( 1 ) - « اسفار » ص 85 ج 2 رحلى