تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نصوص الحكم بر فصوص الحكم (فارسى) — صفحة 573

مساهمون:

ص٥٧٣
آثار آنها را از ذات روا نميداشتند و سخن از امساك بود و انعامش و وقوف فيض و احسانش به زبان نمياوردند . پس در ضمن اين گفتار سوم معلوم شد كه يكى ديگر از ايرادهايى كه بر اين طائفه وارد است اينكه امساك جود و وقوف فيض در مبدأ فياض على الاطلاق كه دائم الفضل على البريه و باسط اليدين بالعطيه است قائل اند . و ديگر ايرادى كه برايشان وارد است اين كه بايد در فعل حق سبحانه داعى بر ذاتش قائل شوند ، و حال اين كه نفس علم بارى به نظام اكمل و احسن كه علم عنائى است ، غايت و داعى است كه آن علم عين ذات اوست . زيرا كه ذات او همان نظام معقول واجبى است كه نظام وجود تابع آنست
فالكل من نظامه الكيانى
ينشأ من نظامه الربانى
اين طائفه پنداشتند كه حادث بودن ممكنات به اين نحوه است كه بين فاعل و حادث بايد فاصله زمانى و يا امتدادى شبيه به فاصله زمانى باشد كه حدوث صدق آيد و بى خبر از اينكه محدثات اين نشأه همه حادثند بحدوث زمانى و جوهر ذات آنها دمبدم حادث مىشود و هر آنى جهانى دگر است و در عين حال حق جل و على قائم بقسط و عدل وجود و كرم است از لا و ابدا . و نيز پنداشتند اگر فيض حق دائم بوده باشد لازم آيد كه حق تعالى در فعل خود موجب باشد نه مختار
ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ
( نجم 32 ) . بايد ميان قدرت ازليه ، و قدرتى كه با انضمام داعى خارج مبدأ فعل است فرق گذاشت . و دانست كه قدرت ازليه عين اراده و عين داعى است كه همان علم حق تعالى بكل بر وجه اتم و اكمل است كه نفس ذات بارى از لا و ابدا عالم و مريد و قادر و فاعل و ديگر اسماء و صفات حسنى است .