است و نه قديم . اين كه ممكن نيست ) . مگر نمى بينى جمعى از صاحب نظران در اطراف تو نشسته اند و سخنانت را مى شنوند .
سپس مأمون به امام عليه السلام رو كرد و گفت : ادامه بدهيد . بالاخره او عالم علم كلام در خطهء خراسان است !
امام عليه السلام بار ديگر مطلب سابق را تكرار كرد و فرمود : اراده حادث است ؛ چرا كه هر گاه چيزى ازلى نباشد ، بايد حادث باشد و هنگامى كه حادث نباشد ، بايد ازلى باشد .
سليمان : ارادهء او از اوست ، همان گونه كه سميع و بصير بودن و علم از اوست .
امام عليه السلام در ازل چه چيز را اراده كرد ؟ لابد خودش را !
سليمان : نه .
امام عليه السلام پس مريد مانند سميع و بصير نيست .
سليمان : خودش را اراده كرد ، همان گونه كه به خودش عالم بود !
امام عليه السلام پس وجودش از طريق ارادهء او بوده است ؟
سليمان : آرى ! . . .
اين جا بود كه مأمون و اطرافيانش خنديدند و امام عليه السلام نيز خنديد و عجز و ناتوانى سليمان ظاهر شد . « 1 »
هامش
( 1 ) . زيرا اراد خداوند را علت وجود خداوند گرفت و ازليت او را انكار كرد و اين به سبب بن بست سختى بود كه امام عليه السلام در استدلال براى او ايجاد فرمود . .