يعنى : قبول امامت ابى بكر ، كار ناگهانى بود و واقع شد از روى خطا و بىتدبيرى . خداى تعالى نگاه دارد مسلمانان را از شرّ خلاف آن و برگشتن آن ، كه نزديك باشد آنكه ظاهر شود نزد او . پس هركس كه عود نمايد به مثل آن مخالفت كه باعث تبديل خلافت او باشد ، پس بكشيد او را .
چه ، اين كلام اصلا و قطعا معنى ندارد ، زيرا كه اين مقدار حرف و تقدير در چنين جايى نمىتواند بود و با وجود آن ربط ندارد ؛ چرا كه نمىتوان گفت كه ، چون آن خلافت ، ناگهانى بود و بىوجه و تدبير ، پس خداى تعالى مسلمانان را از شرّ خلاف و برگشتن از آن نگاه دارد ، و كسى كه عود كند به آن برگشتن ، بكشيدش . به واسطهء آنكه امرى كه بىوجه و بىصورت واقع بوده باشد ، چرا مسلمانان را از خلاف آن نگاه دارد و چرا كسى كه از آن برگردد و به خلاف آن قايل شود ، بكشيدش ؟ و با آنكه عود اصلا صورت ندارد ؛ چه يك بار ديگر از آن برنگشته بودهاند .
و چون غالب بلكه محقّق بوده كه اين قول عمر است ، جواب نگفتهاند كه « اين غلط است » يا « قول عمر نيست » و قايل به اينچنين جواب غير معقول شدهاند .
و بدانكه اين كلام ، صريح است در آنكه ابى بكر مستحقّ امامت و خلافت نبوده و همچنين عمر ؛ چرا كه او باعث و ساعى امامت ابى بكر بود و هرگاه چنين كسى را خليفه و امام سازد و خود از برايش چنين گويد ، او صلاحيت آن ندارد كه امام باشد و آن ديگر نيز ؛ خصوصا آنكه دليل امامتش ، امام ساختن او باشد چنان كه مذكور خواهد شد . و اين ظاهر است . و همچنين عدم ديانت و تقيّد به معقول و مشروع كسى كه اين جواب مىگويد .
و از اينجا معلوم مىشود كه اعتماد را نمىشايد آنكه گويد كه مردم
هفده رساله ( عربى وفارسى ) ( به ضميمه چهار رساله از ديگران ) — صفحة 302
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٣٠٢