پسر عدى و او از انس - دربان حضرت - كه گفت انس : به هديه آوردند نزد رسول صلى اللّه عليه و إله و سلم مرغ بريان را . پس چون نهادند پيش حضرت ، گفت حضرت صلى اللّه عليه و إله و سلم : « خدايا ! بيار نزد من دوستترين مخلوق خودت را به تو ، تا بخورد با من از اين مرغ » .
گفت انس : پس در خاطر گذرانيدم كه « خدايا ! بگردان اين شخص را مردى از انصار » . گفت انس : پس آمد على ، و زد در را زدن آهسته .
پس گفتم من كه : كيست اين در زننده ؟ پس گفت : على است . پس گفتم كه : رسول اللّه به مهمّى مشغول است . پس بازگشت على . انس گفت : پس بازگشتم نزد رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله و سلم و او مىفرمود دوم بار كه :
« خدايا ! بيار نزد من دوستترين مخلوق خودت را تا بخورد با من از اين مرغ » . انس مىگويد كه : در خاطر گذرانيدم كه « خدايا ! بگردان اين شخص را مردى از انصار » . انس گفت كه : آمد على و در زد ، پس گفتم من : آيا خبر نكردم تو را كه رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله و سلم به مهمّى مشغول است ! انس گفت كه : بازگشتم به جانب رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله و سلم و او مىفرمود بار سيوم كه : « خدايا ! بيار نزد من دوستترين مخلوق خودت را به تو ، تا بخورد با من از اين مرغ » . پس آمد على و زد در را زدن سخت ، پس گفت رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله و سلم : « بگشا ، بگشا ، بگشا ! . » . انس گفت : چون نظر كرد به سوى على ، رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله و سلم ، گفت : « خدايا به سوى من ، خدايا به سوى من ، خدايا به سوى من ! » . انس گفت كه : سپس نشست على با رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله و سلم ، پس خورد با آن حضرت از آن مرغ .
و در بعضى روايات ، پسر مغازلى مذكور گفته كه : پيغمبر صلى اللّه عليه و إله و سلم گفت مر على را كه : « چهچيز مانع بود كه دير آمدى ؟ » . على عليه السّلام گفت كه :
اين بار سيوم است كه باز آمدم و انس مرا برمىگردانيد . حضرت رسول گفت : « اى انس ! چهچيز تو را بر اين داشت كه چنين كردى ؟ انس گفت كه : اميد مىداشتم آنكه باشد اين شخص طلبكردهء شما ، از
هفده رساله ( عربى وفارسى ) ( به ضميمه چهار رساله از ديگران ) — صفحة 273
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٢٧٣