انسانيت رسيدهايم ، بلكه در مرحلهء بهائم متوقفيم . اين است كه نفس انسانى نمونهء ذات اقدس است .
« عبدي أطعني أجعلك مثلي » « 1 »
و اين حقيقت ذو مراتب است ، البته حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بشر است ، ولى كيف بشر ؟
« قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ » ،
« 2 » كه وحى وجه تفارق است . و بالجمله : پيامبر در حالى كه :
« يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْواقِ » ،
« 3 »
« ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى » .
« 4 »
و الحاصل : فاعل بالطبع آن است كه به مقتضاى طبيعت فعل از او صادر شود ، مثل سنگى كه به قوهء طبيعيه بعد از اتمام قوهء قاهرهاى كه او را قسر نموده ، بالطبع ميل به مركز خود دارد و وزن هر چيزى بنا بر عقيده حكماى فعلى عبارت است از آن قوهء جاذبهاى كه بين او و مركز هست .
پس هر جسمى كه به حدى از مركز دور شود كه دست جذب مركز به او نرسد ، وزن نداشته و معلق و بىوزن خواهد ماند . اين است كه مىبينيد چتربازان از جايى معلّق مىگردند كه جذبى باشد .
و هكذا كوزهاى كه خالى است فاعل بالطبع است كه اگر او را به درون آبى فرو برند ، ميل به بالا داشته و مىخواهد به مركز برسد .
و هكذا آتش كه كرهء آن بالاست . اين است كه شعلهء آتش به طرف بالا رفته و اگر ديگى را روى اجاقى كه شعله زيادى دارد بگذارند ، شعله را قسر نموده ولى درعين حال كه خود را از رو به بالا رفتن در زير ديگ عاجز مىبيند ، از اطراف به بالا مىرود .
و الحاصل : نفس فاعل بالطبع است ، يعنى در مرتبهء تنزل از غيب به شهود عين طبيعت است ؛ لذا از او جذب و امساك و هضم ، صادر مىشود .
بالطبع كالصحّة بالقَسر العلل * بالجبر من خيِّرةٍ شرٌّ حصل
هامش
( 1 ) - علم اليقين ، ج 2 ، ص 610 .
( 2 ) - كهف ( 18 ) : 110 .
( 3 ) - فرقان ( 25 ) : 7 .
( 4 ) - نجم ( 53 ) : 8 .