صَعْق « 1 » حاصل از جلال كه دنبال گوشهء چشم نشان دادن او است « وَلاحَظْتَهُ . . . » إلى آخره ، و ابصار قلوب تا به ضياءِ نَظْرهء « 2 » او نور نيابد ، حُجُب نور خرق نشود و تا اين حُجب باقى است ، راهى به معدن عظمت نيست و ارواح تعلُّق به عزّ قدس را درنيابند و مرتبت تَدَلّى حاصل نيايد :
ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى
« 3 » . و ادنى از اين ، فناى مطلق و وصول مطلق است .
صوفى ! زره عشق صفا بايد كرد * عهدى كه نمودهاى وفا بايد كرد
تا خويشتنى به وصل جانان نَرسى * خود را به رهِ دوست فنا بايد كرد « 4 »
نجواى سرّى حق با بندهء خاص خود صورت نگيرد ، مگر پس از صَعْق واندكاك جَبَل هستى خود « 5 » ، رَزَقَنَا اللَّهُ وَايَّاكِ .
دخترم ! سرگرمىِ به علوم ، حتى عرفان و توحيد ، اگر براى انباشتن اصطلاحات است - كه هست - و براى خود اين علوم است ، سالك را به مقصد نزديك نمىكند كه دور مىكند « العِلْمُ هُوَ الْحِجَابُ الْأكبَر » « 6 » ؛ و اگر حقجويى و عشق به او انگيزه است كه بسيار نادر است ، چراغ راه است و نور هدايت : « الْعِلْمُ
هامش
( 1 ) - « حالت فنا و مدهوشى و از خود بىخودىِ سالك » .
( 2 ) - نيمنگاه .
( 3 ) - « آنگاه نزديك و نزديكتر شد » . ( النجم ( 53 ) : 8 )
( 4 ) - ديوان امام ، ص 233 .
( 5 ) - اشاره به مضمون آيهء 143 از سورهء أعراف :( فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً )؛ « چون پروردگارش بر كوه تجلّى كرد ، كوه را خُرد كرد و موسى بىهوش افتاد » .
( 6 ) - « علم خود بزرگترين حجاب است » . ( إحياء علوم الدين ، ج 1 ، ص 424 ؛ الفتوحاتالمكّية ، ج 3 ، ص 84 )