مواجهة الإمام عليه السلام مع الوليد
ومن شجاعته عليه السلام : أنّه كان بين الحسين و « 1 » بين الوليد بن عقبة منازعة في ضيعة ، فتناول « 2 » الحسين عليه السلام عمامة الوليد عن رأسه وشدّها في عنقه وهو يومئذ والٍ على المدينة « 3 » ، فقال مروان : باللَّه ما رأيت كاليوم جرأة رجل على أميره ، فقال الوليد : واللَّه ما قلت هذا غضباً لي ولكنّك حسدتني على حلمي عنه وإنّما كانت الضّيعة له ، فقال الحسين عليه السلام : الضّيعة لك يا وليد . وقام . « 4 »
هامش
يزيد كفوى است كه كفوى از براي أو به هم نمىرسد ، پس جواب نيكويى بگو يا اباعبداللَّه . »
چون سخن أو تمام شد ، حضرت امام حسين عليه السلام گفت : « حمد مىكنم خداوندى را كه ما را براي خود اختيار كرده است وبراي دين خود پسنديده است وبر خلق خود خليفه گردانيده است . »
بعد از اتمام حمد وصلوات فرمود : « اى مروان ! سخنى چند گفتى وما شنيديم . اما آنچه در باب مهر گفتى كه آنچه پدرش مىخواهد مقرر مىكنم ، پس سوگند ياد مىكنم كه اگر ما راضى شويم ، زيادة از پانصد درهم كه سنت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است ، مهر نخواهيم كرد . واما آنچه گفتى كه قرض پدرش را ادا مىكنم ، كي متعارف بود كه زنان ما قرضهاى ما را ادا كنند ؟ اما آنچه گفتى كه ميان دو قبيله صلح خواهد شد ، ما از براي خدا با شما دشمنى كردهايم وهرگز براي دنيا با شما صلح نخواهيم كرد . خويشى نسبى نتوانست ميان ما وشما صلح دهد ، چگونه روابط سببي موجب صلح ما وشما خواهد شد ؟ اما آنچه گفتى كه عجب است يزيد را كه مهر مىدهد ، مهر داد كسى كه بهتر بود از يزيد وپدر يزيد وجد يزيد . واما آنچه گفتى كه يزيد كفو كسى است كه كفو أو نيست ، هر كه پيش از اين كفو أو بود ، امروز كفو اوست وپادشاهى پدر أو به جبر وستم موجب شرافت أو نگرديده . وآنچه گفتى كه موجب مفاخرت ماست ، نزد أهل جهالت چنين است وعقلا ودانايان مىدانند كه فخر اوست نه فخر ما . »
پس حضرت فرمود : « اى گروه حاضران ، گواه باشيد كه من تزويج كردم امكلثوم ، دختر عبداللَّه بن جعفر را به پسر عمش قاسم بن محمد بن جعفر ، به مهر پانصد درهم ، وبخشيدم به آن دختر مزرعهء خود را كه در مدينه دارم كه هر سال هشت هزار دينار طلا حاصل آن مىشود وبراي خرج ايشان بس است . »
چون مروان اين سخن را شنيد ، رنگش متغير شد وگفت : « با من مكر كرديد اى بنىهاشم ، ودست از عداوت خود برنمىداريد . »
حضرت فرمود : « ما مكر نكرديم ، اين در برابر آن است كه عايشه دختر عثمان را به امام حسن ندادى . »
پس بعد از آن ، حضرت امام حسين عليه السلام عايشه دختر عثمان را خود خواست .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 507 - 508
( 1 ) - [ في تظلّم الزّهراء ونفس المهموم مكانه : « أنّه كان بينه عليه السلام و . . . » ]
( 2 ) - [ نفس المهموم : « فناول » ]
( 3 ) - [ إلى هنا حكاه في نفس المهموم ]
( 4 ) - گويند : [ امام حسين عليه السلام ] با وليد بن عقبه بر سر مزرعهاى ستيزه داشت وبا آن كه وليد حاكم مدينه بود ، [ امام عليه السلام ] عمامهء أو را از سرش برداشت وبه گردنش بست .
كمره اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 6
ايضاً از شجاعت آن حضرت روايت كرده است كه : روزى در مدينه ميان آن حضرت ووليد بن عقبه كه حاكم مدينه بود ، منازعه شد در مزرعه اى . حضرت عمامهء وليد را از سرش برداشت وبر گردنش پيچيد وأو را بر زمين كشيد . مروان گفت : « هرگز نديدهام كه كسى بر حاكم چنين جرأتي بكند ! »
وليد گفت : « حق با اوست ومزرعه از أو بود . »
حضرت فرمود : « اقرار كردى ، مزرعه را به تو بخشيدم . »
مجلسي ، جلاء العيون ، / 503
وديگر ابن شهرآشوب حديث مىكند كه : وقتي ميان حسين بن علي ووليد بن عقبه بر سر ضيعتي ، منازعتي افتاد واين وقت ، وليد حاكم مدينه بود . با اين همه حسين در خشم شد وعمامهء وليد را از سرش برگرفت وبر گردنش افكند وفرو كشيد . مروان بن الحكم حاضر بود .
فقال : « باللَّه ما رأيت كاليوم جرأة رجل على أميره ، فقال الوليد : واللَّه ما قلت هذا غضباً لي ولكنّك حسدتني على حلمي عنه وإنّما كانت الضّيعة له » .
مروان خواست فتنه برانگيزد ، گفت : « سوگند با خداى ، هرگز نديدم مرد رعيتي كه بدين گونه جرأت كند وبر أمير خود بيرون شود ! »
وليد گفت : « اى مروان ! سوگند با خداى كه اين سخن را از در رحمت وحمايت من نگفتى ، بلكه حسد بردى بر من كه با حسين بدينگونه شكيبايى نمودم . همانا اين مزرعه ملك حسين است ومرا سخنى نيست . »