هامش
زد وبه بيني وگردنش كوبيد . وخواست أو را بكشد . . . كه فرمايش پيامبر ووصيت اورا به ياد آورد وفرمود : « قسم به خدايى كه محمد را به پيامبرى ارج نهاده است ، اى پسر صهاك ( اى عمر ) اگر نبود كتابي از طرف خدا گذشته ونيز عهدي كه با رسول اللَّه صلى الله عليه وآله كرده ، مىفهميدى كه تو نمىتوانى داخل خانهء من شوى ! »
در اينجا ، عمر از دست علي عليه السلام آزاد شد واز مردم كمك خواست . مردم رو به خانهء علي عليه السلام آوردند وداخل خانه شدند .
أمير المؤمنين عليه السلام دست به شمشير برد ! قنفذ از ترس اين كه مبادا علي عليه السلام با شمشير خارج شود ، برگشت ، چون صلابت وشدت عمل على را مىدانست .
أبو بكر به قنفذ دستور داد تا برگردد وگفت : « اگر على حمله كرد كنار بياييد والّا سرسختانه داخل شويد ، واگر مانع شد خانهاش را آتش بزنيد . »
قنفذ ملعون راهى خانهء علي عليه السلام شد وبا همراهانش با شدت وارد خانه شدند . علي عليه السلام دست به طرف شمشير برد ، ولى آنها زودتر به شمشير حملهور شدند وچون عدهشان زياد بود غالب شدند .
سپس بعضي دست به شمشيرهايشان بردند وبالآخرة أطراف على را گرفتند وريسمان به گردن آن حضرت انداختند ! هنگامى كه أمير المؤمنين عليه السلام را از درِ خانه به طرف مسجد مىكشاندند . . . فاطمه عليها السلام جلو آمد وخود را بين على وآنها فاصله قرار داد ومانع شد .
قنفذ ملعون چنان با تازيانه به فاطمه عليها السلام زد كه اثر آن تازيانه پس از مرگ فاطمه عليها السلام همچون بازوبندى در بازوى أو باقي بود . لعنت خدا بر قنفذ باد .
سپس علي عليه السلام را با زور وكشان كشان نزد أبو بكر آوردند ، در حالي كه عمر با شمشير بالاى سرش ايستاده بود وخالد بن وليد وابوعبيده وسالم غلام حذيفة ومعاذ ومغيره وأسيد بن حضير وبشير بن سعد وديگران أطراف أبو بكر را گرفته بودند وهمه مسلح بودند .
سليم گويد : از سلمان پرسيدم : « آيا بدون اجازه به خانهء فاطمه داخل شدند ؟ »
پاسخ داد : « آرى ، واللَّه بدون اجازه در حالي كه فاطمه عليها السلام پوششى نداشت وبا صداى بلند فرياد مىزد : « پدرم ، يا رسول اللَّه ! أبو بكر وعمر ، بعد از تو ودور از چشمانت ، با تو بدرفتارى كردند . »
سلمان مىگويد : أبو بكر واطرافيانش را ديدم كه گريه مىكنند وجز عمر وخالد ومغيره همه گريان بودند . وعمر مىگفت : « ما را با زنها ورأيشان كارى نيست ! على را به أبو بكر برسانيد تا بيعت كند . »
در اين حال ، علي عليه السلام مىفرمود : « به خدا قسم ، اگر شمشيرم به دستم بود مىفهميديد كه شما هيچگاه به چنين كارى دست نمىيافتيد . قسم به خدا ، از جهاد خود را منع نمىكنم . اگر چهل نفر مرا يارى مىكردند جمعيت شما را پراكنده مىكردم . لعنت خدا بر كساني كه با من بيعت كردند وسپس مرا خوار وتنها گذاشتند . »
وقتي أبو بكر چشمش به علي عليه السلام افتاد ، فرياد كرد : « على را رها كنيد ! »