ثانيا : اگر منظور از اين سخن معناى جديش بود ، محلى براى جمله بعدى ( كتاب خدا براى ما بس است ) نبود و براى اثبات نابجا بودن سخن پيغمبراكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با بيماريش استدلال مى شد نه با اينكه با وجود قرآن نيازى به سخن پيغمبر نيست ؛ زيرا براى يك نفر صحابى نبايست پوشيده بماند كه همان كتاب خدا ، پيغمبراكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مفترض الطاعه و سخنش را سخن خدا قرار داده و به نص قرآن كريم مردم در برابر حكم خدا و رسول ، هيچگونه اختيار و آزادى عمل ندارند .
ثالثا : اين اتفاق در مرض موت خليفه اول تكرار يافت و وى به خلافت خليفه دوم وصيت كرد وقتى كه عثمان به امر خليفه ، وصيتنامه را مى نوشت ، خليفه بيهوش شد با اين حال خليفه دوم سخنى را كه در باره پيغمبراكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفته بود در باره خليفه اول تكرار نكرد 228 .
گذشته از اينها خليفه دوم در حديث ابن عباس 229 به اين حقيقت اعتراف مى نمايد ، وى مى گويد : من فهميدم كه پيغمبراكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى خواهد خلافت على را تسجيل كند ، ولى براى رعايت مصلحت به هم زدم . مى گويد : خلافت از آن على بود 230 ولى اگر به خلافت مى نشست مردم را به حق و راه راست وادار مى كرد و قريش زير بار آن نمى رفتند از اين روى وى را از خلافت كنار زديم [ ! ! ! ]
هامش
( 228 ) الكامل ، تأليف ابن اثير ، ج 2 ، ص 292 . شرح ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 54 .
( 229 ) شرح ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 134 .
( 230 ) تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 137 .