وجوده للعالم ، فقد اتّحد العالم مع موضوعه ، ( 1 ) و العرض أيضا من مراتب وجود موضوعه غير خارج منه ، فكذلك مع ما اتّحد مع موضوعه ( 2 ) و كذا المعلوم الحصوليّ موجود للعالم ، سواء كان جوهرا موجودا لنفسه أو أمرا موجودا لغيره ، و لازم كونه موجودا للعالم اتّحاد العالم معه ( 3 ) .
على : أنّه سيجيء أنّ العلم الحصوليّ علم حضوريّ في الحقيقة . ( 4 ) فحصول العلم للعالم من خواصّ العلم ، لكن لا كلّ حصول كيف كان ، بل حصول أمر بالفعل فعليّة محضة لا قوّة فيه لشيء مطلقا ، فإنّا نشاهد بالوجدان : أنّ المعلوم من حيث هو معلوم لا يقوى على شيء آخر ، و لا يقبل التغيّر عمّا هو عليه ، فهو حصول أمر مجرّد عن المادّة خال من غواشي القوّة ، و نسمّى ذلك « حضورا » ( 5 ) .
فحضور المعلوم يستدعي كونه أمرا تامّا في فعليّته ، من غير تعلّق بالمادّة و القوّة
هامش
( 1 ) - زيرا اگر آن دو ، دو وجود گسسته از هم و مغاير با يكديگر باشند لازم مىآيد كه يك شىء براى دو شىء مغاير موجود باشد ؛ يعنى لازم مىآيد يك عرض در دو موضوع حلول كرده باشد ، و قائم به دو موضوع مغاير باشد ، و اين محال است پس عالم با موضوع معلوم متحد است .
( 2 ) - عرض از مراتب وجود جوهر است ، و درواقع ، جوهر و عرض با يك وجود موجودند و كمال اتحاد و ارتباط را با يكديگر دارند . پس معلوم در اين فرض ، با موضوع خود متحد است ، و چون موضوع با عالم متحد است ، معلوم نيز با عالم متحد خواهد بود ، زيرا « المتحد مع المتحد متحد » . در اينجا نيز معلوم با موضوع متحد است ، و موضوع با عالم متحد است در نتيجه ، معلوم با عالم متحد خواهد بود .
( 3 ) - زيرا وجود فى نفسه شىء با وجود آن براى شىء خواه آن شىء خودش باشد يا ديگرى باشد يكى است .
( 4 ) - بيان دوم ايشان براى اتحاد معلوم با عالم در علم حصولى مبتنى بر نظر خاصى است كه مؤلف در باب علم حصولى دارد و آن اينكه همهء علم حصولى به علم حضورى منتهى مىشود ، و علم حصولى چيزى جز اعتبار عقل نيست و عقل از روى اضطرار به آن تن داده است . بر اين اساس همان بيانى كه دربارهء اتحاد معلوم با عالم در علم حضورى آورديم در مورد آنچه كه بدوا علم حصولى در نظر مىآيد نيز صادق خواهد بود .
( 5 ) - علم ، امرى مجرد است و حصولش براى عالم از قبيل حصول يك امر مجرد براى شىء است . ادلهء گوناگونى براى اثبات تجرّد علم اقامه شده ، از جمله آنها برهانى است كه مؤلف در اينجا آوردهاند كه مقدمات آن به اين شرح است : 1 . امور مادى دائما در حال تغيير و دگرگونى هستند ، 2 . علم يك حقيقت ثابت است و به هيچ روى قابليت تغيير و تحول ندارد و اين امر وجدانى است . اگر گفته شود ما مىتوانيم در ذهن خود يك صفحهء كاغذ را تصور كرده و آن را دو نيم سازيم يا انسانى را تصور كنيم كه از نقطهاى به نقطه ديگر حركت مىكند اينها نمونههايى است از وقوع تغيير در صورت علمى .
در پاسخ مىگوييم : در همهء اين موارد در حقيقت صورتى پس از صورت ديگر حادث مىشود و در عين حال ، صورت پيشين باقى است نه آنكه صورتى به صورت ديگر تبديل شده باشد . پس چنين نيست كه صورت پيشين حامل قوهء صورت پسين باشد آنگاه آن قوه به فعليت برسد ، و نكتهء مهم ديگر آنكه مسئلهء تذكر و يادآورى ( مثلا صورت شخصى را كه ده سال پيش ديدهايم را به ياد مىآوريم ) نشاندهندهء آن است كه صورت علمى ياد شده از گزند تغيير و تحول مصون بوده و در قيد زمان نيست .