الاعتبار ، لأنّ التّقابل نسبة خاصّة بين المتقابلين ، و النّسب وجودات رابطة قائمة به طرفين موجودين محقّقين ، و أحد الطرفين فى التّناقض هو السّلب ، الّذي هو عدم و بطلان . لكنّ العقل يعتبر السّلب طرفا للإيجاب ، فيرى عدم جواز اجتماعهما لذاتيهما .
و أمّا تقابل العدم و الملكة ( 1 ) ، فللعدم فيه حظّ من التّحقّق ، لكونه عدم صفة من شأن الموضوع أن يتّصف بها ، فينتزع عدمها منه ، و هذا المقدار من الوجود الانتزاعيّ كاف في تحقّق النّسبة .
چكيده
اختلاف ميان واحد و كثير اساسا اختلافى تشكيكى است ؛ يعنى ما به الامتياز و ما به الاختلاف به همان ما به الاشتراك بازمىگردد و در ميان آن دو به هيچ وجه رابطهء تقابل مصطلح برقرار نيست .
تقابل ميان ايجاب و سلب ( وجود و عدم ) تقابل حقيقى خارجى نيست ، بلكه نوعى تقابل اعتبارى و ذهنى است ، زيرا تقابل درواقع ، رابطهاى طرفينى است و بايد طرفين آن در خارج موجود باشد ، در حالى كه در نقيضين يكى از دو طرف ، عدم است و عدم ، مصداق حقيقى در خارج ندارد و لذا نمىتواند طرف نسبت حقيقى قرار گيرد .
پرسش
1 . تقابل ميان واحد و كثير از چه نوع تقابلى است ؟ توضيح دهيد .
2 . آيا تقابل ميان ايجاب و سلب ، تقابل حقيقى و خارجى است يا اعتبارى و ذهنى ، چرا ؟
3 . چه تفاوتى ميان تقابل عدم و ملكه و تقابل ايجاب و سلب وجود دارد ؟ توضيح دهيد .
هامش
( 1 ) - ممكن است گفته شود كه در تقابل عدم و ملكه نيز يكى از طرفين تقابل ، عدم است و لذا اين نوع تقابل هم نبايد در خارج تحقق داشته باشد .
در پاسخ مىتوان گفت كه عدم و ملكه با متناقضين تفاوت دارد ، زيرا در عدم و ملكه صلاحيت موضوع براى اتصاف به ملكه معتبر است و لذا عدم ملكه عدم مطلق نيست ، بلكه نبود يك وصف ثبوتى از موضوع قابل است و همين موجب مىشود تا عدم و ملكه بهرهاى از ثبوت و تحقق داشته و بتواند طرف يك نسبت خارجى قرار گيرد .