تخطي إلى المحتوى الرئيسي

در سايه سار حكمت ، شرح و توضيح بدايه الحكمه ( فارسى ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١

الفصل التّاسع في تقابل التّناقض ( 1 )

و هو تقابل الإيجاب و السّلب ، بأن يرد السّلب على نفس ما ورد عليه الإيجاب ، فهو بحسب الأصل في القضايا ، ( 2 ) و قد يحوّل مضمون القضيّة إلى المفرد ، فيقال : التّناقض بين وجود الشّيء و عدمه ، كما قد يقال : نقيض كلّ شيء رفعه . ( 3 ) و حكم النّقيضين ، أعني
هامش
( 1 ) - در مورد تقابل تناقض دو بحث اساسى مطرح است : الف - آيا اين تقابل ، اوّلا و بالذات در مورد قضايا مطرح مىشود و آن‌گاه به مفردات به اعتبار بازگشت آن‌ها به قضايا نسبت داده مىشود ، يا آن‌كه اتصاف مفردات به تناقض در عرض اتصاف قضايا به آن است ؟ و بحث ديگر آن است كه يك قضيهء سالبه مانند : « هيچ انسانى فرشته نيست » يا يك مفهوم سلبى ، مانند « لا انسان » چيست ؟ مؤلف بحث نخست را در متن و بحث دوّم را در پاورقى مطرح نموده‌اند . ( 2 ) - دربارهء چگونگى اتصاف مفردات به تناقض دو نظريّه وجود دارد : نظريّه اوّل : طبق اين نظريه مفاهيم مفرد در عرض قضايا متصف به تناقض مىشوند ، بدون نياز به ارجاع دادن آن مفاهيم به قضايايى كه در ازاى آن‌ها قرار دارند ، مثلا انسان و لا انسان نقيض يكديگرند ، و قضيهء انسان موجود است و قضيهء انسان موجود نيست نيز نقيض يكديگرند بدون آن‌كه لازم باشد دو قضيهء مفرد را به دو قضيه متناقض ارجاع داد . صدر المتألهين از جمله پيروان اين نظريّه است . نظريّه دوّم : آن‌كه تناقض اوّلا و بالذات در مورد قضايا مطرح مىشود و اتصاف مفردات به آن به اعتبار بازگشت آن‌ها به قضيه ، است بلكه بايد گفت تناقض در حقيقت و اولا و بالذات ميان ايجاب و سلب ( وجود و عدم ) برقرار است و اگر به امور ديگر ، اعمّ از قضايا و مفاهيم مفرده نسبت داده مىشود به عرض آن دو مىباشد و از ايجاب و سلب به قضايا سرايت مىكند و مؤلف از اين نظريّه جانبدارى مىكنند . ( 3 ) - بسيارى توهّم كرده‌اند كه مقصود از رفع در اين عبارت ، همان نفى است و لذا گفته‌اند براى به دست آوردن نقيض هر چيزى بايد آن چيز را خواه امر وجودى و ثبوتى باشد يا امر عدمى و منفى ، نفى كرد ، مثلا نقيض انسان ، لا انسان است و نقيض لا انسان ، نفى لا انسان ، يعنى لا لا انسان است . و اگر گفته شود نقيض لا انسان انسان است مسامحه‌گويى است ، زيرا انسان درواقع لازم نقيض لا انسان است نه خود نقيض آن . و نيز نقيض قضيهء انسان موجود است قضيهء انسان موجود نيست مىباشد و نقيض قضيّهء انسان موجود نيست قضيه اين‌چنين نيست كه انسان موجود نيست ، و قضيهء انسان موجود است درواقع لازمهء نقيض آن است مؤلف در پاورقى اين قسمت از بداية الحكمه و با تفصيل بيشتر در نهاية الحكمة و تعليقهء بر اسفار به اين توهم پاسخ داده‌اند . و حاصل كلام ايشان اين است كه تناقض ، رابطه‌اى دوطرفى است نه يك‌طرفى ؛ يعنى اگر الف نقيض ب باشد ب هم نقيض الف خواهد بود ، زيرا تناقض از اقسام تقابل است و تقابل خودش بيان‌گر نسبتى متكرر ميان طرفين خود است و لذا مفهومى متضايف است ، در حالى كه اگر مقصود از رفع در عبارت نقيض هرچيزى رفع آن است همان نفى باشد ، رابطه تناقض يك‌طرفه خواهد بود ، مثلا لا انسان نقيض انسان است ، اما انسان نقيض لا انسان نخواهد بود ، بلكه لازمهء نقيض آن است ، لذا مقصود از رفع در آن عبارت همان طرد ذاتى و ابطال ديگرى است ؛ يعنى اين‌كه دو مفهوم يكديگر را ذاتا كنار بزنند و باطل سازند و اين معنا نسبت به انسان و لا انسان از هردو طرف صادق است ، زيرا همان‌گونه كه لا انسان ذاتا انسان را طرد و ابطال مىكند انسان نيز ذاتا لا انسان را طرد مىكند .