تخطي إلى المحتوى الرئيسي

در سايه سار حكمت ، شرح و توضيح بدايه الحكمه ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
و الفصل الاشتقاقّي مبدأ الفصل المنطقيّ ، و هو الفصل الحقيقيّ المقوّم للنوع ، ككون الإنسان ذا نفس ناطقة في الإنسان ، ( 1 ) و كون الفرس ذا نفس صاهلة في الفرس . ثمّ إنّ حقيقة النّوع هي فصله الأخير ، ( 2 ) و ذلك : لأنّ الفصل المقوّم هو محصّل نوعه ، فما أخذ في أجناسه و فصوله الاخر على نحو الإبهام مأخوذ فيه على وجه التّحصّل . و يتفرّع عليه : أنّ هذيّة النوع به ، فنوعيّة النوع محفوظة به ، و لو تبدّل بعض أجناسه ، و كذا ( 3 ) لو تجرّدت صورته ، الّتي هي الفصل به شرط لا ، عن المادّة ، الّتي هي الجنس به شرط لا ، بقي النّوع على حقيقة نوعيّته ، كما لو تجرّدت النّفس النّاطقة عن البدن . ( 4 ) ثمّ إنّ الفصل غير مندرج تحت جنسه ، بمعنى أنّ الجنس غير مأخوذ في حدّه ، و إلّا احتاج إلى فصل يقوّمه ، ( 5 ) و ننقل الكلام إليه و يتسلسل بترتّب فصول غير متناهية . ( 6 )
هامش
( 1 ) - در مورد انسان ، فصل اشتقاقى همان « نفس ناطقه » است . اين نفس ، حقيقتى جوهرى است كه مقوّم ماهيت انسان است و جزء آن به شمار مىآيد و اصل و مبدأ امورى چون ادراك كليات و تكلم است . ( 2 ) - مراد از فصل اخير يك نوع ، همان فصل قريب است . ( 3 ) - بيان شد كه فصل ، همان صورت است كه لا به شرط اعتبار شده است و از طرفى به اثبات رسيد كه انواع مادى مركب از ماده و صورت‌اند و شيئيت شىء و نوعيت نوع را همان صورت آن تشكيل مىدهد ، زيرا صورت است كه جنبهء فعليت نوع را تأمين مىكند و منشأ صدور تمام آثار و خواص و كمالات نوع مىباشد . اما ماده كه همان جنس به شرط لا است چيزى جز قوه نيست و فقط زمينه پذيرش عوارض و كمالات را براى نوع تأمين مىكند . و از طرفى هرنوع ، تنها يك صورت دارد ، زيرا صورت ، همان فعليت نوع است و هرنوع تنها يك فعليت مىتواند داشته باشد . بنابراين ، تمام كمالات نوع در همان صورت موجود است و اين صورت اگر لا به شرط اعتبار شود فصل اخير نوع خواهد بود و لذا حقيقت نوع همان فصل اخير آن است . از آن‌چه بيان شد دانسته مىشود كه اين دو قاعده ( حقيقت نوع همان فصل اخير آن است و قاعده شيئيت شىء به صورت آن است ) درواقع بيان‌گر يك مطلب و دو تعبير از يك واقعيت است . ( 4 ) - نتيجه‌اى كه از اين قاعده گرفته مىشود آن است كه اگر اجناس يك نوع در طى حركت جوهرى خود متبدل شود اما فصل اخير آن باقى بماند نوعيت آن نوع از بين نمىرود و تبدل اين اجناس مستلزم تبدل آن نوع به نوع ديگر نيست . هم‌چنين اگر يك نوع در طى حركت جوهرى خود اساسا از ماده كه همان جنس به شرط لا است مجرد شود اما فصل اخير آن باقى بماند نوعيت آن نوع محفوظ خواهد ماند ، مانند انسان كه در اثر حركت جوهرى به مرحله‌اى مىرسد كه از بدن كه مادهء آن را تشكيل مىدهد و مبدأ اشتقاق جنس آن مىباشد جدا مىگردد و كاملا مجرد مىشود ، امّا چون نفس ناطقه آن باقى است و نفس ناطقه ، فصل اخير و به اعتبارى صورت انسان را تشكيل مىدهد نوعيت آن محفوظ و باقى خواهد بود و به عبارت ديگر ، انسان پس از مفارقت از بدن هم‌چنان انسان است و همهء كمالات خود را همراه دارد و درواقع چيزى جز ماده و قوه را از دست نداده است و ماده و قوه چيزى جز نقص و فقدان نيست . ( 5 ) - زيرا جنس امرى مبهم است كه در تحصلش نيازمند به فصل مىباشد و نيز به دليل آن‌كه فصل وقتى مندرج تحت جنس باشد نوعى است كه به فصل مقوّم نياز دارد و سلسله ادامه مىيابد . ( 6 ) - از اين مطلب ، امورى چند نتيجه گرفته مىشود : الف - جنس ، عرض عام فصل است ؛ ب - فصل ، يك حقيقت بسيط و غير مركب از جنس و فصل است .
در سايه سار حكمت ، شرح و توضيح بدايه الحكمه ( فارسى ) — صفحة 162 | محمد حسين آخوندى