حقيقت بيشتر ندارد . ملا هادى سبزوارى ، در مقصد ششم دربارهء بحث معاد مىفرمايد :
و ما له تكثر قد حصلا * ففيه ما سواه قد تخلّلا
اما الوجود ما له من ثانى * ليس قرى وراء عبّادان ؛ « 1 »
و حال آنكه براى هرچيزىكه تكثرى وجود دارد ، در آن چيز ، امورى وجود دارد كه مربوط به غير آن چيز است كه در آن ، رخنه يافته است - مثل سفيدى كه با مادهء رنگ يا چيز ديگرى كه هست ، سبب مىشود كه تعدد پيدا كند و گرنه خود سفيدى و صرف و خالص آن ، واحد است - و اما وجود ، ثانى ندارد ؛ چنانكه قريههايى وراى آبادان و به بزرگى آبادان - كه شهر بزرگى بوده است - هم وجود ندارد ) . بنابراين ، چيزىكه براى وجود بهعنوان ثانى فرض شود ، به اوّلى ( كه خود وجود است ) برمىگردد و الا ( اگر به وجود برنگردد ) آن امر دومى به دليل چيزىكه داخل در حقيقت وجود نيست ، يا از آن خارج است ، امتياز پيدا كرده است كه فرض اين است كه غير وجود حقيقى نيست و دومى داشتن براى وجود خلاف فرض است .
وجود ، جوهر و عرض نيست
و منها : أنّه ليس جوهرا و لا عرضا . . . ذاته ، و كلّ شى متقوم به .
3 . و از جمله آنها اينكه وجود ، جوهر و عرض نيست ( و اگر هم عرض يا جوهر باشد ، به سبب اين است كه داراى ماهيت است ؛ يعنى وجود ، بالعرض ، جوهر يا عرض است و ماهيت بالذات چنين است .
ليس الوجود جوهرا و لا عرض * عند اعتبار ذاته بل بالعرض « 2 » )
هامش
( 1 ) . شرح المنظومه ، ص 338 .
( 2 ) . همان ، ص 41 .