مىفهميم كه موجود بودن ملازم با معلول بودن است .
بر اين استدلال دو ايراد روشن وارد است :
1 - ما اگر صرفا به مقدار شهود و احساس خود قناعت كنيم ، فقط بايد بگوئيم كه بعضى از قضايا و حوادث ، متعاقب بعضى ديگر پيدا مىشوند و نمىتوانيم بگوئيم بعضى علت بعضى ديگر هستند ؛ زيرا ما عليت را نمىتوانيم از طريق احساس درك كنيم .
2 - آنچه ما مىتوانيم به واسطهء احساس و تجربه نتيجه بگيريم اين است كه تمام موجوداتى كه مشابه با موجودات تجربى ما هستند محتاج به علتى مشابه با علل تجربه شده هستند ، ولى موجوداتى كه تحت تجربه ما درنيامدهاند و مشابه با مشهودات ما نيستند و اساسا ما از وجود آنها اطلاعى نداريم ، خارج از حوزهء نفى و اثبات ما است « 1 » .
* * *
هامش
( 1 ) اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 3 ، ص 196 .