وحشت فراز آيد مىبينى كه به تو مىنگرند و چشمانشان در حدقه مىگردد ؛ مثل كسى كه از مرگ بيهوش شده باشد . و چون وحشت از ميان برود ، از حرص غنايم با زبان تيز خود برنجانندتان . اينان ايمان نياوردهاند . و خدا اعمالشان را تباه كرده است و اين كار بر خدا آسان بوده است . ( 19 )
مىپندارند كه سپاه احزاب نرفته است و اگر آن لشكرها بازمىآمدند ، آرزو مىكردند كه كاش در ميان اعراب باديهنشين مىبودند و همواره از اخبار شما مىپرسيدند و اگر هم در ميان شما مىبودند ، جز اندكى قتال نمىكردند . ( 20 )
واژگان
المعوّقين : بازدارندگان .
البأس : در اينجا مراد ، پيكار و جهاد است .
أشحّة : جمع شحيح ؛ يعنى كسى كه از بخشيدن جان و مال براى يارى كردن حق ، خوددارى مىكند .
سلقوكم : آزار دهند .
ألسنة حداد : زبانهايى كه توان سخن گفتن را دارند .
لو أنّهم بادون : اى كاش آنان از مردم باديهنشين مىبودند .
الأعراب : عربهاى باديهنشين .
اعراب
« لا تمتّعون الّا قليلا » : « الّا زمنا قليلا » . « هلمّ » اسم فعل به معناى اقبل ؛ يعنى روى آور .
و به معناى تعال ؛ يعنى بيا . در نزد مردم حجاز و با لفظ واحد براى مفرد ، مثنّى و جمع و نيز مذكر و مؤنّث به كار مىرود . « اشحّة » در هردو جا حال مىباشد . « كالّذى » ، كاف به معناى « مثل » و صفت براى مصدر محذوف : « تدور أعينهم دورانا مثل عين الّذى