را چنين وصف نمودند كه فرزندانى را مىزايد و برطبق همين تصور غلط ، روابط خودشان را با اين خدا تنظيم كردند ، در حالى كه خداى حقيقى ، خدايى است كه نه زاده شده و نه مىزايد و اهل كتاب نه به اين خدا ايمان دارند و نه هيچ نوع رابطهاى آنها را به او پيوند مىدهد ؛ به بيانى كوتاهتر و روشنتر آنان به خدايى كه موجود است ايمان ندارند و خدايى كه آنها به او ايمان دارند ، وجود ندارد .
نتيجه آنكه آنها به خدا ايمان ندارند و بديهى است كه هركس به خدا ايمان نداشته باشد ، ايمان درستى به قيامت هم نخواهد داشت و دين حق را نيز نخواهد پذيرفت ، هرچند گمان كند كه او از ايمانآورندگان به آخرت و باوردارندگان به حق است ؛ زيرا ايمان به خدا اصل و غير آن فرع است ؛ به بيانى واضحتر او به آخرت و دينى ايمان دارد كه جز در خيال وى ، هيچ وجود و اثر خارجى ندارند . نظير اين سخن آنها كه مىگويند : « آتش جز چند روزى ما را نسوزاند » و اين ، همان دينى است كه سخن آن گوينده را تأييد مىكند كه مىگويد : « دين ساخته و پرداختهء وهم و خيال است و صاحبش را از حقيقت و واقعيتش دور مىسازد » .
2 . اسلام كسى را مجبور نمىكند كه آن را بپذيرد ؛ زيرا خدا مىفرمايد :
« لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ
؛ هيچگونه اجبارى در دين نيست » و نيز مىفرمايد : « آيا تو مردم را مجبور مىكنى كه مؤمن باشند ؟ » . بنابراين ، چگونه خدا به اهل كتاب دستور مىدهد تا ايمان بياورند و يا در عين مذلّت به دست خود جزيه بدهند ؟
ما همين پرسش را در تفسير آيهء دوم از همين سوره كه به جنگ با مشركان دستور مىداد ، مطرح كرديم و در پاسخ گفتيم كه فرمان جنگ با مشركان ، حكمى بوده كه به همان زمان اختصاص داشته است ؛ چون جامعهء اسلامى در آغاز شكلگيرى خود بود و مشركان ستون پنجمى بودند كه عليه اسلام و پيروان آن توطئه مىكردند . از اينرو ، مصلحت اقتضا مىكرد كه آنان را از جزيرهء عربى بيرون رانند و يا كشته شوند .
در اينجا نيز فرمان جنگ با اهل كتاب ، فرمانى است كه به دليل ويژهاى به همان