مىگويند : دو نفر در باغى گردش مىكردند . يكى از آنها عصايى در دست داشت و با آن بازى مىكرد . ناگهان يك سر اين عصا به بينى دوستش اصابت كرد . وقتى وى اعتراض كرد ، صاحب عصا گفت : من آزادم . رفيقش گفت : آزادى تو تا حدّ بينى من است ؟
اگر انسان آزادى را به ايمان به خدا و تنها پرستش او محدود كند ، هرگز از حقيقت فراتر نمىرود ؛ زيرا هركس كه تنها حق را بپرستد از باطل آزاد شده و هركس كه خود را از پرستش حق آزاد بداند ، يقينا باطل را پرستش كرده است و جدايى ميان اين دو محال است ، مگر از نظرگاه كسىكه طرفدار هرجومرج است و به حلال و حرام و به هيچ چيزى ايمان ندارد ، جز به خود ، و شريكى براى آن قائل نيست .
اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ .
« صراط » در لغت به معناى طريق محسوس است .
دربارهء « صراط » دو نوع قرائت آمده است : با « سين » و با « صاد » . اصل ، همان قرائت با « سين » است . « مستقيم » به معناى معتدل است كه در آن كژى وجود ندارد . « مستقيم » صفت « صراط » است و مراد از صفت و موصوف در اينجا ، حق است .
مقصود از هدايت ، صرفا آگاهى نيست ، بلكه آگاهى توأم با عمل است . از اين روى ، اگر كسى براى انسان دعا كند كه خدا تو را هدايت كند ، تمام نيكى را براى او خواسته است و اگر دعا كند كه خدا به تو آگاهى دهد ، مقدارى از نيكى را براى او خواسته است .
هامش
مىكند كه همراه با آزادىاش باشد و هيچ قيد و شرطى آن را محدود نكند . امّا دين ، قوانين ، معيارها و مقياسها ، سخنى است توخالى ؛ زيرا نيكى جز نيكى فرد و بدى جز بدى خود فرد ، وجود ندارد . سارتر براى اثبات مدّعاى خود ، چنين استدلال مىكند : انسان از جهانى ناشناخته آمده است و به سوى جهانى ناشناخته مىرود . او پيش از قوانين عقلى و دينى بوده است . بنابراين ، هركس كه تسليم دين يا قانونى شود ، خود را به زنجير بسته ، از آزادىاش دست برداشته و درنتيجه ، از وجود خود صرفنظر كرده است .
آنگاه سارتر از اين فلسفهء خود عدول كرده و به يك آزادى بزرگترى گردن نهاده است و آن عبارت است از : آزادى براى انسانها و اينكه انسان زمانى وجود خود را درمىيابد كه آن را در خدمت ديگران قرار دهد و انسان حقيقى كسى است كه به اين اصل ، پاىبند باشد . سارتر پس از آنكه فردگرا بود و از آن دفاع مىكرد ، ملّىگرا شد و به دفاع از ملّتها پرداخت .