تخطي إلى المحتوى الرئيسي

استفتائات امام خمينى ( موسوعة الإمام الخميني 32 الى 41 ) ( فارسى ) — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
شويم ، ولى امام ! خيلى دلم گرفته و به هيچ كس به اندازهء شما اطمينان ندارم . خلاصهء مطلب اين است كه دخترى هستم كه تحصيلات دانشگاه را تمام كرده‌ام . پدرم به شدت مخالف انقلاب است و براى همين هم ما را خيلى در تنگنا قرار مىدهد . قبل از انقلاب هم هميشه با من به خاطر اين‌كه روسرى مىپوشيدم و يا به مردها دست نمىدادم ، دعوا داشت و مىگفت : من بايد تو را به كسى بدهم كه روسريت را بردارد . بعد از انقلاب هم با اين‌كه خواستگار زياد مىآيد ، نمىگذارد ازدواج بكنم . مىگويد : شماها در خيابان ريختيد و مشت‌هايتان را بالا گرفتيد و مملكت را به‌هم زديد ، من هم مىخواهم از شما انتقام بگيرم . زندگى را از شما مىگيرم و مىخواهم بدبخت شويد ، همانطور كه مملكت را به روز بدبختى انداختيد . ناگفته نماند كه بعد از انقلاب هم ، نمازشان را كنار گذاشته‌اند ؛ با اين‌كه كارمند دولت بوده و ضررى هم از انقلاب به ايشان نخورده است . من جرأت رفتن به مسجد و يا نماز جمعه و يا راهپيمايىها را ندارم ؛ چون كه در خانه غوغا به پا مىشود . چند ماه پيش شما را خواب ديدم و به شما گفتم : امام ! التماس دعا از شما دارم و شما خنديديد . حالا هم ديگر دلم خيلى گرفته بود ، واقعاً راه به هيچ جا ندارم . خواستگار هم كه مىخواهد بيايد ، يا از خانه بيرون مىرود ، و يا تلفن را قطع مىكند كه نتوانند تماس بگيرند و مىگويد : من دختر به حزب اللهى نمىدهم . يك خواب ديگر هم چند ماه پيش ديدم و آن خواب حضرت فاطمه عليها السلام بود . البته خودشان را نديدم ، ولى قصرى بود و مرتب نور به طرف من مىآمد . من زبانم بند آمده بود و نمىتوانستم حرف بزنم . بعد از مدتى دو كلمه از دهانم خارج شد ، يكى « شوهر خوب » و ديگرى « شهادت » ؛ ولى وقتى « شوهر خوب » را گفتم ، ابر كوچك سفيدى جلو آمد و وقتى كلمهء « شهادت » را گفتم ، ابر ناپديد شد . خلاصه امام من خيلى ناراحتم . اصلًا ديگر نمىدانم چه كار بايد بكنم . شما را به جان حضرت مهدى عليه السلام قسم مىدهم كه من را هم با نفستان دعا كنيد . البته مىدانم شما آن قدر خوب هستيد كه همه را دعا مىكنيد . ولى از شما خواهش التماس