[ سؤال 10181 ] 56678802
بسمه تعالى
17 سال پيش در يكى از روستاهاى شهرستان ميانه به دنيا آمدم . تا دو سالگى پيش پدر و مادرم زندگى مىكردم و دو ساله بودم كه به علت اينكه عمهام بچه نداشت مرا به عنوان فرزندى قبول كرده و همراه آنها به تهران آمدهام پيش آنان زندگى مىكردم و هر ساله سه ماه تابستان را با عمهام به روستا مىرفتيم و سه ماه پيش خانوادهام مىماندم و دوباره با آنها اول مهر مىآمديم تهران . هفت ساله بودم كه به مدرسه راه پيدا كردم ، تا كلاس سوم راهنمايى بدون هيچ مشكلى درس خواندم . اول نظرى بودم كه پدرم با مدرسه رفتنم مخالفت كرد ، ولى بر اثر اصرار عمهام من ادامه تحصيل دادم تا امسال كه سال چهارم دبيرستان رشتهء علوم انسانى ( اقتصاد ) هستم . در كلاس دوم راهنمايى بودم كه پسر عمهام نسبت به من علاقه پيدا كرده بود ، ولى چون ابراز نمىكرد من هم مخالفتى و يا هيچ عكس العملى در مقابل او نداشتم ، تا اينكه كلاس دوم اقتصاد بودم كه يكى از خويشان به خواستگارى آمد . پسر عمهام بهخاطر اينكه به آن طرف جواب مثبت ندهم به خواستگارى آمد . پدرم بدون اينكه نظر ما را بپرسد به آن فرد جواب رد داد و به پسر عمهام جوابى نداد كه بعد از حدوداً شش ماه به او جواب مثبت دادند . در اين مدت يك فرد متعهد و مكتبى به خواستگارى آمد ، ولى پدرم بدون نظرخواهى از من جواب رد داد . من با اقدام پدرم خيلى مخالفت كردم كه اين مخالفت همراه با گريه و داد و بيداد بود و گاهى هم صحبت كردن و با زبان خوش حرف زدن . ولى متأسفانه هيچكدام جواب نداد و علت مخالفت من با پسر عمهام به دلايل زير مىباشد : ايشان مسلمان هستند ولى به رعايت ضوابط و معيارهاى اسلامى مقيد نيستند . مثلًا نماز نمىخوانند ، روزه گاهى مىگيرند ، گاهى نه و به دلخواه موسيقى گوش مىكنند ، قمار بازى نمىكند ولى اگر جمعى بازى مىكنند ، نگاه مىكند . فكرشان بيشتر فكر زندگى با رفاه بيشتر و مسائل مادى است . مطالعه كتابهاى اسلامى ندارند و خيلى مسائل
استفتائات امام خمينى ( موسوعة الإمام الخميني 32 الى 41 ) ( فارسى ) — صفحة 14
مساهمون: السيد الخميني
ص١٤