رضاى خداوند يكتا نامه را تماماً بخوانيد و لطف فرموده ما را از دعاى خيرتان محروم نگردانيد .
بارى برادر بنده ، در تاريخ 20 / 1 / 1361 ازدواج كرد و در تاريخ 28 / 1 / 1361 داوطلبانه به جبههء جنگ اعزام گرديد و در تاريخ 10 / 2 / 1361 در جادهء اهواز - خرمشهر در عمليات بيت المقدس شهد شهادت را نوشيد . من هم پس از بازگشت از جبهه ، به علت ضعف پدر و پيرى او ، بر خلاف خواستهء خويش ، در مغازهء خواروبار فروشى پدرم مشغول كار شدم و بنا به وصيت برادرم پس از پنج ماه كه از شهادتش گذشت ، با همسر ايشان ازدواج كردم و از زندگى راضى هستم ؛ ولى علاقه دارم كه به سپاه بروم تا ساخته شوم و از لحاظ روحى آرامش پيدا كنم و يا بار ديگر به جبهه بروم .
وظيفهء من چيست ؟ چون به برادرم قول دادهام راهش را ادامه دهم .
لازم به توضيح است اينكه گفتم از لحاظ روحى در عذاب مىباشم ، دليل ديگرى هم دارد . و آن اين است كه چون بعضى از اجناس كم است ، اگر بخواهم به هركس كه مىخواهد بدهم ، به دست كسانى مىرسد كه مىروند كنار خيابان و يا به دكهداران گرانتر مىفروشند و به اشخاصى كه ما مىشناسيم و احتياج دارند نمىرسد و اگر بخواهيم كه فقط به آنها كه احتياج دارند بدهيم ، بايد مرتكب گناه شده و دروغ بگويم ، يعنى بگويم نداريم ، درحالى كه داريم . حال كدام كار از نظر شرعى و وجدانى بهتر مىباشد ؟
و البته اين را بگويم كه اين مغازه صد در صد مورد تأييد همهء مشتريان و اعضاى شوراى محل مىباشد . فقط چون مجبور مىشوم در روز چندين دروغ بگويم ، در عذاب وجدان مىباشم و وجدانم راضى نمىشود كه برادرانمان با آن همه مشكلات خانوادگى به جبهه بروند و من كه مىتوانم و خدمت سربازى هم انجام دادهام و مشكلى هم ندارم ، تنها به دليل اينكه پدرم به كمك من احتياج دارد در اينجا بمانم .
من در اينجا بر سر دوراهى قرار گرفتهام و نمىدانم وظيفهء من طبق موازين شرعى
استفتائات امام خمينى ( موسوعة الإمام الخميني 32 الى 41 ) ( فارسى ) — صفحة 302
مساهمون: السيد الخميني
ص٣٠٢