كه باز از بركات بعثت است مشاهده مىشود كه اين آيات را در عين حالى كه انسان گمان مىكند كه خوب ، ظاهر است ، لكن تا كنون كشف نشده است
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ
. . .
وَ هُوَ مَعَكُمْ
. « 1 »
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
« 2 » اينها آياتى است كه نه مفسر مىتواند بفهمد ، نه فيلسوف و نه عارف . هر كس ادعا كند كه معنى او را فهميده است ، در جهل فرو رفته است . قرآن را
انَّما يَعْرِفُ الْقُرآن مَنْ خوطِبَ بِه « 3 »
به وسيله « مَنْ خوطِبَ بِه » به يك عدّهء معدودى از اولياى خدا و ائمهء معصومين - عليهم السلام - تحويل داده شده است و به وسيلهء آنها يك حدودى كه قابل فهم است براى بشر تفسير شده است ؛ لكن آنكه لطيفهء وحى است همان آيهء شريف «
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
» وقتى دست مفسِّر افتاده است « اللَّهُ [ نُورُ ] السَّمواتِ وَ الْأَرْضِ » معنا كرده است كه هيچ مربوط به قرآن نيست . اين مفسرين در عين حالى كه زحمتهاى زياد كشيدهاند لكن دستشان از لطايف قرآن كوتاه است ؛ نه از باب آنكه آنها تقصيرى كردهاند ، از باب اينكه عظمت قرآن بيشتر از اين مسائل است .
مسئلهء معرفت اللَّه كه در قرآن مطرح است مىفرمايد كه به حسب نقل
ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِك « 4 »
البته معنايش اين است كه آن طورى كه معرفت تو حقش است ما نشناختيم ، نه
ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتى ايَّاك « 5 »
او آن قدرى كه حق معرفت بشر است شناخته است ، اما حظ معرفت بشر غير از آن چيزى است كه حق معرفت اللَّه است . حق معرفت اللَّه و حق عبادت اللَّه را ، حتّى به حسب اين روايت ، رسول اكرم كه بزرگترين عارف و بزرگترين عابد است مىفرمايد كه
ما عَرَفْناكَ وَ عَبَدْناكَ « 6 »
اما نمىفرمايد كه ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتى إيّاك و ما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادَتى ايَّاك « 7 » ؛ براى اينكه آن را ادا كرده ، اما آن حظ انسانى و جلوهء ظاهريه است و از براى
هامش
( 1 ) - سورهء حديد ، آيهء 3 و 4 : اوست آغاز و انجام و پيدا و نهان و او به همه چيز داناست . . . و هر كجا باشيد او با شماست »
( 2 ) - سورهء نور ، آيهء 35 : « خدا نور آسمانها و زمين است »
( 3 ) - بحار الأنوار ، ج 24 ، ص 237 - 238 ، ح 6 : « بدرستى آن كسى قرآن را مىشناسد كه مورد خطابِ قرآن باشد »
( 4 ) - بحار الأنوار ، ج 68 ، ص 23 : « آن چنان كه حق معرفت توست ، ما تو را نشناختيم »
( 5 ) - « نشناختيم تو را ، آن قدرى كه حق معرفت من است به تو »
( 6 ) - « ما حق معرفت تو و بندگى تو را نشناختيم »
( 7 ) - ما بندگى تو را آن چنان كه حقِ بندگى توست بجاى نياوردهايم .