آن وقت را هم ديدهام . كانَّهُ مجلس منتظر بود كه مدرس بيايد ؛ با اينكه با او بد بودند ، ولى مجلس كانَّهُ احساس نقص مىكرد وقتى مدرس نبود . وقتى مدرس مىآمد ، مثل اينكه يك چيز تازهاى واقع شده . اين براى چه بود ؟ براى اينكه يك آدمى بود كه نه به مقام اعتنا مىكرد و نه به دارايى و امثال ذلك ؛ هيچ اعتنا نمىكرد ؛ نه مقامى او را جذبش مىكرد ، [ نه دارايى ] ايشان وضعش اين طور بود كه - براى من نقل كردند اين را كه - داشت قليان خودش را چاق مىكرد . خودش اين طور بود . فرمانفرماى آن روز - حالا كه من مىگويم « فرمانفرما » ، شما به ذهنتان نمىآيد كه يعنى چه - فرمانفرماى آن روز وارد شده بود منزلش . گفته بود كه به او ، حضرت و الا ، من قليان را آبش را مىريزم ، تو اين را ، آتش سرخ كن را درست كن يا به عكس . از اينجا ، همچو او را كوچك مىكرد كه ديگر نه ، طمع ديگر نمىتوانست بكند . وقتى اين طور با او رفتار كرد كه بيا اين آتش سرخ كن را گردش بده ، آن آدمى كه همه برايش تعظيم مىكردند ، همه برايش چه مىكردند ، اين وقتى اين طورى مىرسيده ، اين شخصيتها را اين طورى از بين مىبرد كه مبادا طمع كند كه از ايشان چيزى بخواهد .
من بودم آنجا كه يك كسى يك چيزى نوشته بود . زمان قدرت رضا شاه ، زمانى كه آن وقت باز شاه نبود - آن وقت يك قلدر نفهمى بود كه هيچ چيز را ابقا نمىكرد - يك كسى آمد گفت : من يك چيزى نوشتم براى عدليه ، شما بدهيد ببرند پيش حضرت اشرف كه - يك همچو تعبيرهايى - كه ببينند . گفت : رضا خان ، كه باز نمىداند اصلش عدليه را با « الف » مىنويسند يا با « ع » مىنويسند ؛ من بدهم اين را او ببيند ؟ نه اينكه اين را در غياب مىگفت ، در حضورشان هم مىگفت . اين جورى بود وضعش .
اين چه بود ؟ براى اينكه وارسته بود ، وابسته به هواهاى نفس نبود ،
اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ
« 1 » نبود . اين ، هواى نفسانى خودش را إله خودش قرار نداده بود ، اين إله خودش را خدا قرار داده بود . اين براى مقام و براى جاه و براى وضعيت كذا نمىرفت عمل بكند ، او براى
هامش
( 1 ) - سورهء فرقان ، آيهء 43 : « هواى نفسانى خود را به خدايى گرفته است » .