درست سر عقل بيايد و آنها هم كه آن وقت هى مىترساند ما را ، خيال مىكرد كه مثل سابق است كه تا كشتى بيايد آنجا ما بگوييم آقا ، بفرماييد هر كارى مىخواهيد بكنيد ، و تا يك كلمهء نظامى پيش بيايد ما از آن بترسيم ، حالا آن وقت گذشته ، و ملت ما حاضر به شهادت است . كفنپوش شده است . [ اگر كارتر ] سر عقل بيايد ، مسائل را مىتواند حل بكند . اموال اين را الآن هر چه آنجا دارد بدهند . اموال خود ملت است .
قصهء رضا خان
ما مدعى هستيم كه ، يعنى تاريخ هست ، كتاب هست ، رضا خان كه آمد در اين اراك بوده است . يك وقتى ، در شرح احوالش هست ، در يك كتابى كه پيش من آوردند ، در اين اراك بوده رضا خان و يك سربازى ، يك همچو چيزى بوده . آنجا شرح حال خودش را براى اينها نقل كرده است . خودش نقل كرده است كه من در اراك بودم و ماهى نمىدانم چقدر داشتيم و ما [ دائماً ] دنبال اين بوديم كه اول ماه بيايند اين را دست ما بدهند ما زندگيمان را بكنيم . ماهى هفت تومان ، چقدر ، چيز كمى بوده . اين در آن گفتگويش كه در آن وقت با وزراى خودش صحبت مىكرده اين قصه را ، گفته و اين را گفته . پس رضا خان خودش گفته كه ما هيچ نداشتيم . همه ما مىدانيم كه يك آدم مجهولى بود . و نه مالك بود و نه - عرض مىكنم كه - كاسب بود و نه تاجر بود . هيچ اينها نبود . اين در اين حال آمد اينجا . و بسيارى از شما شايد يادتان باشد . و اكثرتان يادتان نيست كه وقتى رضا شاه آمد مازندران را مىخواست ، تمامش را براى خودش قباله كند .
آن وقت به من گفتند كه وقتى كه بردند صورت مازندران را آنجايى كه اين طرف شمال را كه اين مىخواست بگيرد ، وقتى بردند آنجا نگاه كرد ديد ، بعضى جاهايش يك خطى مثلًا چطورى غير از جاهاى ديگرش . گفت اينها چيست ؟ گفتند اينهاست كه تا حالا نشده است . يعنى به ملك شما درنيامده . نه اينكه خريديم از آنها . مردم را به قباله كردن الزام كردند . انداخته دور . گفت ببريد تمامش كنيد . وقتى كه آمد اينجا هيچ نداشت . مازندران را يا شمال را ؛ هر جا كه توانست اين املاك را گرفت . خوب ، البته بعدش ديگر نتوانستند