بين خودتان لمس كرديد كه چه گرفتاريها داشتيد ؛ كه بزرگترين گرفتارى ، اينكه اجانب بيايند در اينجا ، مستشارهاى اجانب بيايند در اينجا ، به ما حكومت بكنند ! براى يك ارتش ، كه بايد مستقل باشد ، بايد زير بار هيچ كس نباشد ، اين خيلى گران است كه اجنبى بيايد ، چند نفر اجنبى از خارج بيايند ، و مسلط بر آنها بشوند و حاكم و حكمفرما باشند . و اين بزرگتر [ اهانتى ] است كه سنگين است بر دوش درجه داران و افسران ما ؛ و اين كار را آنها كردند .
براى ما هم همه جور تحميلى كردهاند اينها . مساجد ما ، مدارس ما ، حوزههاى علمى ما ، تمام اينها ، تحت نفوذ اينها بود ، و اينها نمىگذاشتند كه ما به كار خودمان ادامه بدهيم . من در همين مدرسهء فيضيه - كه حوزهاى آن وقت داشتم . . . - يك روز آمدم ديدم يك نفر هست ! گفتم كه چه شده ؟ گفت همهء اين طلبهها قبل از آفتاب از ترس پاسبانها فرار كردهاند توى باغات . صبح كه مىشد قبل از آفتاب ، اين طلبههاى اهل علم بايد فرار كنند بروند در باغات ؛ و شب برگردند توى حجرههايشان ! آخر شب برگردند توى حجرههايشان . شما نمىدانيد كه به ما چه گذشت در اين زمانها . ما نمىتوانيم [ همهء آن را بيان كنيم ] .
من در مدرسهء « دار الشفا » « 1 » حجره داشتم . رفقاى ما يك عدهاى بودند خوب ، آنجا مجتمع مىشدند و مىنشستند و درد دل مىكردند . چند روز كه اين اجتماع بود يك شخصى آمد - كه خدا از او بگذرد - آمد نشست آنجا و گفت كه خوب است كه اينجا اجتماع نكنيد ؛ كه . . . با ملايمت گفت . رفقا هم با شوخى با او صحبت كردند و رفت . فردا يك نفر كارآگاه آمد ايستاد دم در ، گفت كه آقايان اينجا نبايد باشند ، اگر باشند چه خواهد شد . كه از فردا . . . چند نفر جمعيت ، هفت - هشت نفر بود ؛ اجتماعى نبود ، ما نتوانستيم اين پنج - شش نفر ، هفت - هشت نفرى كه بوديم در مدرسهء دار الشفا ، در آن حجره بمانيم . صبح كه مىشد ، يواش مىرفتيم در منزل يكى از آقايان آنجا - يا مثلًا دورهء
هامش
( 1 ) - يكى از مدارس علميه در قم .