آنكه خالى از آن است ، و آن چون پيراهن عاريتى است در او .
« والورع » ،
به فتح « راء » به معنى احتراز تام از محرمات و مشتبهات است .
قَوْلُهُ :
« فدق الله . . . »
محتمل است كه اين جمله ، و نظاير آن در دو جملهء بعد ، دعا باشد ؛ و محتمل است اخبار حال آنها باشد در دنيا يا آخرت ، يا هر دو عالم . و « دَقّ » به معنى كوبيدن يا اسم صوت است .
قَوْلُهُ :
« من هذا »
يعنى به سبب هر يك از اين خصال .
و
« خيشوم »
بالاى بينى است . و مقصود از كوبيدن بينى كنايت از ذلّت و خوارى است ؛ يعنى ، خداى تعالى به واسطهء اين خصلتها آنها را خوار و ذليل كند . و پس از اين ، اشاره به اين معنى مىنماييم « 1 » .
و
« الحيزوم »
، به فتح « حاءِ » مهمله و ضمّ « زاءِ » معجمه ، محل كمربند است . و به معنى وسط سينه ، و به معنى استخوانى كه احاطه نموده است مثل حلقه بر حلقوم آمده . و در اين مقام ، اوّل مناسب است به مناسبت نسبت « قطع » به آن .
و
« الخبء »
، به كسر « خاء » به معنى خدعه و خُبث و غشّ است . يُقالُ : رَجُلٌ خِبٌّ - بِكَسْرٍ وَفَتْحٍ - به معنى خَدّاع ، چنانچه جوهرى « 2 » گويد .
و
« ملق »
به معنى تملق گويى و چاپلوسى است . و اين ملازم است با آنچه جوهرى در صحاح در معنى آن گويد : « قالَ : رَجُلٌ مَلِقٌ . يُعْطي بِلسانِهِ ما لَيْسَ فِي قَلْبِهِ » انتهى « 3 » . و اين تفسير به لازمِ اعمّ است ؛ بلكه معنى آن اظهار تلطّف و تودّد است مخلوط به تخضّع ، با آنكه در قلب چنين نيست .
قَوْلُهُ :
« لحلوائهم »
مجلسى فرمايد در بعضى نسخهها با « نون » وارد است « 4 » ؛ در اين صورت ( به ضمّ « حاء » مهمله و سكون « لام » ) به معنى اجرت دلال و كاهن ، و آنچه از قبيل رشوه مىدهند [ مىباشد ] . و مراد آن است كه اغنيا به او مىدهند در قبال كارهايى
هامش
( 1 ) - ر . ك : صفحه 420 .
( 2 ) - الصحاح ، ج 1 ، ص 117 ، كلمهء خبب .
( 3 ) - « رجلٌ مَلِقٌ » يعنى كسى كه به زبان چيزى را گويد كه در دلش نيست » . ( الصحاح ، ج 4 ، ص 1556 )
( 4 ) - مرآة العقول ، ج 1 ، ص 161 .