تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح چهل حديث ( اربعين حديث ) ( فارسى ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
مىكند ، و از عالم مقابل آن متنفر مىشود . و چون ما ايمان به عالم آخرت نداريم و قلوب ما مطمئن به حيات ازلى و بقاى سرمدى آن عالم نمىباشد ، از اين جهت علاقمند به اين عالم و گريزان از موت هستيم به حسب آن فطرت و جبلّت . و ما پيش از اين ذكر كرديم « 1 » كه ادراك و تصديق عقلى غير از ايمان و طمأنينهء قلبى است . ماها ادراك عقلى يا تصديق تعبدى داريم به اينكه موت - كه عبارت از انتقال از نشئهء نازلهء مظلمهء ملكيه است به عالم ديگر كه عالم حيات دايمى نورانى و نشئهء باقيهء عاليهء ملكوتيه است - حقّ است ، اما قلوب ما از اين معرفت حظى ندارد و دلهاى ما از آن بى خبر است . بلكه قلوب ما اخلاد به ارض طبيعت و نشئهء ملكيه دارد و حيات را عبارت از همين حيات نازل حيوانى ملكى مىداند ، و براى عالم ديگر كه عالم آخرت و دار حيوان است حيات و بقايى قائل نيست . از اين جهت ، ركون و اعتماد به اين عالم داريم و از آن عالم فرارى و خائف و متنفر هستيم . اين همه بدبختيهاى ما براى نقص ايمان و عدم اطمينان است . اگر آن طورى كه به زندگانى دنيا و عيش آن اطمينان داريم و مؤمن به حيات و بقاى اين عالم هستيم ، به قدر عشر آن به عالم آخرت و حيات جاويدان ابدى ايمان داشتيم ، بيشتر دل ما متعلق به آن بود و علاقمند به آن بوديم و قدرى در صدد اصلاح راه آن و تعمير آن بر مىآمديم ، ولى افسوس كه سرچشمهء ايمان ما آب ندارد و بنيان يقين ما بر آب است ، ناچار خوف ما از مرگ از فنا و زوال است . و علاج قطعى منحصر آن وارد كردن ايمان است در قلب به فكر و ذكر نافع و علم و عمل صالح . و اما خوف و كراهت متوسطين ، يعنى آنهايى كه ايمان به عالم آخرت ندارند ، براى آنست كه وجههء قلب آنها متوجه به تعمير دنياست و از تعمير آخرت غفلت ورزيدند ، از اين جهت ميل ندارند از محل آبادان معمور به جاى خراب منتقل شوند ، چنانچه حضرت ابى ذرّ ، رضى اللّه عنه ، فرمود . و اين نيز از نقص ايمان و نقصان اطمينان است ، و الا با ايمان كامل ممكن نيست اشتغال به امور دنيّهء دنيويه و غفلت از تعمير آخرت . بالجمله ، اين وحشتها و كراهت و خوفها براى نادرستى اعمال و كج‌رفتارى و مخالفت با مولاست ، و الا اگر مثلا حساب ما درست بود و خود ما قيام به محاسبهء خود كرده [ بوديم ] وحشت از حساب نداشتيم ، زيرا كه آنجا حساب عادلانه و محاسب عادل است ، پس ترس ما از حساب از بدحسابى خود ما است و از دغل بودن و دزدى ، [ نه ] از محاسبه است .
هامش
( 1 ) ص 37 .