دختر رَزْ اندكاندك شد مهى رُخساره گُلگون * غيرتِ ليلى شد و هركس و را گرديد مجنون
غمزه زد تا رفتهرفته مىْفروشش گشت مفتون * خواستگارى كرد و بُردش از سراى مام بيرون
از نِتاجش بادهء گلرنگ روحافزاى جان شد * سيب سيماندامْ فتّان گشت و شد دلدار عيّار
گشت پنهان پشت شاخ ، از برگ محكم بست رخسار * تا كه « به » ، روزى و را ديد و ز جان گشتش خريدار
بسكه رو بر آستانش سود آن رنجور افگار * چهرهاش زرد و رُخش پر گرد و حالش ناتوان شد
جامهء گلنارگون پوشيده بر اندام ناراست * گوييا چون من گرفتار بُتى بىاعتبار است
جامهاش از رنگ خونِ دل چنين گلناروار است * يا كه چون فرهادِ خونينْدل ، قتيلِ راه يار است
پيرهن از خون اندامش بسى گُلنارسان شد
ديوان امام ( فارسى ) — صفحة 274
مساهمون: السيد الخميني
ص٢٧٤