شادى
اى پير خرابات دلآبادم كُن * از بندگى خويشتن آزادم كُن
شادى بهجُز از ديدن او رَنج بود * شادى بزداى از دلم شادم كُن
اى پير !
اى پير بيا به حق من پيرى كُن * حالم دِه و ديوانهء زنجيرى كُن
از دانش و عقل يار را نتوان يافت * از جهل در اين راه مددگيرى كُن