مىخواند . راوى اين حديث مىگويد : از خواندن اين آيه دانستيم كه امام در نظر ندارد كه برخورد تندى با او كند . هنگامى كه به در خانهء او رسيدند ، حضرت از پشت در صدا زد ، فرمود : بگوييد : على بن الحسين است . هنگامى كه آن مرد متوجّه شد كه امام با جماعتى در خانهء او آمدند ، وحشت كرد و خود را براى شرّ و ناراحتى آماده كرد ، هنگامى كه حضرت او را ديد فرمود : اى برادر تو نزد ما آمدى و چنين و چنان گفتى ، هرگاه بدىهايى كه به من نسبت دادى راست باشد از خدا مىخواهم كه مرا بيامرزد ، و اگر دروغ گفتى و تهمت زدى از خدا مىخواهم كه تو را بيامرزد . آن مرد از اين بزرگوارى و خوشرفتارى شرمنده شد پيشانى امام را بوسيد و گفت آنچه من گفتم در تو نيست ، و من به اين بدىها سزاوارترم . « 1 »
6 . مردى از اهل شام در مدينه منزلى خريد و غالباً به مجلس امام باقر عليه السلام مىآمد و مىگفت : اشتباه نشود من به خاطر محبّت و دوستى به منزل شما نمىآيم ، بلكه در روى زمين ، كسى از شما اهل بيت عليهم السلام نزد من مبغوضتر نيست ، و مىدانم دشمنى با شما اطاعت خدا و اطاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله است ، ولى چون تو داراى فضائل و علوم مختلف همراه با فصاحت بيان هستى ، از سخنانت خوشم مىآيد لذا به مجلس تو مىآيم .
امام فرمود :
« لَنْ تَخْفى عَلَى اللَّهِ خافِيَةٌ
؛ چيزى بر خدا پنهان نيست » .
مدّتى گذشت ، به امام خبر دادند كه مرد شامى بيمار شده ، مرد شامى به بازماندگانش سفارش كرده بود ، هنگامى كه من مُردم نزد محمّد بن علىالباقر عليه السلام برويد و از او بخواهيد كه بر من نماز بگذارد ، و به او بگوييد كه من چنين وصيتى كردم . صبحگاهان بود كه به امام خبر دادند او از دنيا رفته و چنين وصيّتى كرده است - در حالى كه امام عليه السلام در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله مشغول تعقيب نماز صبح بود -
هامش
( 1 ) . منتهى الآمال ، ج 2 ، ص 4