اين است كه على عليه السلام در زندگى خود اين اصل ماركس را نقض كرد كه يك انساننمىتواند در كاخ و كوخ يكرقم فكر كند و خواهناخواه فكر او عوض مىشود . تاريخ على عليه السلام نشان داد كه مطلب اينگونه نيست زيرا ما على عليه السلام را در وضع طبقاتى اجتماعى مختلف مىبينيم در آن حد نزديك به صفر و در آن نقطهء اوج كه از آن بالاتر نبود . يك روز او را بهصورت كارگر و سرباز سادهاى مىبينيم كه صبح از خانهاش حركت مىكند تا درخت و زراعتش را آبيارى كند و گاه ممكن است براى ديگرى زحمت بكشد و مانند يك كارگر اجرت بگيرد . همين على عليه السلام بعدها و در زمان خلافتش همانگونه فكر مىكرد كه قبلًا داشت و راه و رسم زندگىاش هرگز عوض نشد . « 1 »
بايد گفت : ماركس چون تفكر مادى داشته و در چنين محيطى مىزيسته حق داشته چنين فكرى كند در حالى كه على عليه السلام در محيطى مملو از معنويت و روحانيت مىزيسته است .
اميرمؤمنان على عليه السلام كه جاى خود دارد ؛ شاگردان آن حضرت همچون سلمانها و ابوذرها و مالك اشترها نيز هيچگونه تغييرى در دوران زندگانىشان در فراز و نشيبها پيدا نشد .
شاعر عرب پنج نوع مستى براى افراد شمرده است كه آخرين آن را مستى حكومت مىشمرد ، مىگويد :
سَكَراتٌ خَمسٌ إذا مُنِىَ المَرءُ * بِها صارَ عُرضَةً للزَّمانِ
سَكرَةُ المالِ والحَداثةِ و العِشقِ * و سُكرُ الشَّرابِ و السُّلطانِ
پنج نوع مستى هست كه وقتى انسان به آن مبتلا شود در معرض آزمون قرار مىگيرد .
مستى مال و مستى جوانى و مستى عشق و مستى شراب و مستى حاكميت . « 2 »
هامش
( 1 ) . مجموعهء آثار ، ج 16 ، ص 63 .
( 2 ) . شرح نهجالبلاغهء ابن ابىالحديد ، ج 20 ، ص 88 .