« إلهى كَفى لى عِزّاً أن أكونَ لَكَ عَبداً وكَفى بِى فَخراً أن تكونَ لى رَبّاً أنتَ كما أُحِبّ فاجعَلْنى كَما تُحِبّ
؛ الهى اين عزت براى من بس كه بندهء تو باشم و اين افتخار براى من بس كه تو پروردگار من باشى تو همانگونه هستى كه من دوست مىدارم پس مرا آنگونه قرار ده كه تو دوست دارى » .
و اما دربارهء حكمت و دانش چنين فرمود :
« قِيمةُ كُلّ امْرِءٍ ما يُحسِنُه و ما هلَك امرِءٌ عَرَف قَدْرَهُ والمَرءُ مَخبوءٌ تَحت لِسانِهِ
؛ ارزش هر انسانى بهاندازهء كارى است كه بهخوبى از عهدهء آن برمىآيد ، و آنكس كه قدر خود را بشناسد ( و از آن تجاوز نكند ) هرگز هلاك نمىشود و انسان در زير زبانش پنهان است » .
و اما سه جملهاى كه دربارهء آداب است ؛ فرمود :
« امْنُنْ على مَنْ شِئْتَ تَكُن أمِيرَهُ واحْتَج إلى مَن شِئْتَ تَكُنْ أسِيرَه واسْتَغْنِ عمَّن شِئْتَ تَكُن نَظِيره
؛ به هركس مىخواهى ، نعمتى ببخش تا اميرش باشى و به هركس مىخواهى محتاج شو تا اسيرش شوى و از هركس مىخواهى بىنياز باش تا نظيرش باشى » . « 1 »
* * *
هامش
( 1 ) . خصال صدوق ، باب التسعة ، ح 4 .