روز جنگ جمل مهار شتر عايشه را در دست داشت . « مالك اشتر » براى جنگ با او آماده شد . ابن زبير مهار ناقه را رها كرد و به سوى مالك آمد . آنها با هم به جنگ پرداختند و هر دو بر زمين افتادند ؛ ولى مالك اشتر گلوى ابن زبير را گرفته بود . ابن زبير فرياد مىزد : بياييد من و مالك ، هر دو را به قتل برسانيد . اشتر مىگويد : من از اين خوشحال شدم كه نام مرا به عنوان « مالك » برد ( كه مردم چندان با آن آشنا نبودند ) اگر گفته بود « اشتر » ، مردم مىريختند و ما هر دو را مىكشتند . به خدا قسم از حماقت « ابن زبير » تعجب كردم كه فرياد مىزد : من و او هر دو را به قتل برسانيد ؛ در حالى كه قتل هر دو نفر سودى به حال او نداشت .
من او را رها كردم و فرار كرد در حالى كه زخم عميقى در يك طرف از صورت خود برداشته بود . « 1 »
* * *
هامش
( 1 ) . شرح نهجالبلاغه علّامه شوشترى ، ج 14 ، ص 574 به نقل از جمل شيخ مفيد