از اينجا روشن مىشود كه مسئلهء اطاعت فرمان خدا و ترك عصيان او مسألهاى عقلى است كه از مسئلهء شكر منعم ، سرچشمه مىگيرد . بر خلاف كسانى كه تصور مىكنند اينها تنها جنبهء شرعى و قرارداد الهى دارد .
ازاينرو در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه شبى از شبها عايشه ( هنگامى كه تلاش و كوشش پيامبر صلى الله عليه و آله را در عبادت پروردگار ديد ) گفت : چرا اينقدر خود را به زحمت و رنج مىافكنى در حالى كه خداوند گذشته و آيندهء تو را بخشيده است ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « اى عايشه !
أَلا أَكُونُ عَبْداً شَكُوراً ؟ ؛
آيا بندهء شكرگزار خدا نباشم ؟ » . « 1 »
اضافه بر اينها مىدانيم ، ترك معصيت پروردگار و اطاعت فرمان او چيزى بر جلال و عظمت او نمىافزايد ، بلكه تمام واجبات داراى آثار مثبت و مصالحى است كه به فاعل آن مىرسد و تمام معاصى و گناهان داراى زيانها و آثار منفى است كه از تارك آن دور مىشود .
در كتاب مناقب « ابن جوزى » دو شعر در زمينهء همين روايت ، از شاعرى آمده است كه بعضى گفتهاند گويندهء اين شعر ، مولا اميرمؤمنان عليه السلام است .
هَبِ الْبَعْثَ لَمْ تَأْتِنَا رُسُلُهُ * وَجَاحِمَةُ النَّارِ لَمْ تُضْرَمْ
أَلَيْسَ مِنَ الْوَاجِبِ الْمُسْتَحَقِّ * حَيَاءُ الْعِبَادِ مِنَ الْمُنْعِم « 2 »
گيرم خداوند پيامبرانش را به سوى ما نفرستاده بود - و آتش دوزخ افروخته نبود .
آيا واجب و لازم نيست - كه بندگان از بخشندهء نعمتها حيا كنند ؟ ( و ترك نافرمانى و عصيان نمايند ؟ )
مرحوم كمرهاى اين حديث را به شعر فارسى درآورده و مىگويد :
هامش
( 1 ) . كافى ، ج 2 ، ص 95 ، ح 6
( 2 ) . بحارالانوار ، ج 75 ، ص 69 ، ح 21