گمان نمىكنم خدا هم از آن آگاه باشد ( زيرا اصلًا چنين چيزى وجود نداشته تا خدا از آن آگاه باشد ) » ؛ ( إِلَّا أَنْ يَدَّعِيَ مُدَّعٍ مَا لَا أَعْرِفُهُ ، وَ لَا أَظُنُّ اللَّهَ يَعْرِفُهُ ) .
اين شبيه همان چيزى است كه در آيهء شريفهء 18 سورهء يونس آمده است كه مىفرمايد : « آنها غير از خدا چيزهايى را مىپرستند كه نه به آنها زيانى مىرساند و نه سودى مىبخشد و مىگويند اينها شفيعان ما نزد خدا هستند » . آن گاه اضافه مىكند : « « قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِى السَّماواتِ وَ لا فِى الْأَرْضِ » ؛ بگو آيا خدا را به چيزى خبر مىدهيد كه در آسمانها و زمين سراغ ندارد » .
آن گاه در پايان اين فراز از نامه بعد از روشن شدن سوابق اهل بيت و مخالفان ، خدا را شكر و سپاس مىگويد و مىفرمايد : « و خدا را در هر حال شكر مىگويم » ؛ ( وَ الْحَمْدُ للَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ ) .
جملهء « فَيَا عَجَباً لِلدَّهْرِ » به اين معنا نيست كه امام عليه السلام روزگار را سرنوشتساز مىداند و براى آن نقشى در حوادث مىشمرد آن چنان كه شايد دهريون اعتقاد داشتند ، بلكه منظور از دهر ( روزگار ) در اينجا همان مردم زمانه است كه مقام آن حضرت را نشناختند و او را با كسانى قرين ساختند و مقايسه كردند كه هرگز گامى همچون گام امام عليه السلام در راه اسلام برنداشته بودند ، بنابراين گله از مردم روزگار است هر چند ظاهراً از خود روزگار است .
به عبارت ديگر خوبى و بدى روزگار به وسيلهء خوبى و بدى مردم آن زمان مشخص مىشود و به گفتهء شاعر :
يعيب الناس كلهم زمانا * و ما لزماننا عيبا سوانا
نعيب زماننا و العيب فينا * و لو نطق الزمان بنا هجانا
همهء مردم بر زمان عيب مىنهند در حالى كه زمان ما عيبى جز خود ما ندارد .
ما بر زمان عيب مىگيريم در حالى كه عيب در ماست و اگر زمان زبان برآورد ما را هجو خواهد كرد .