أبصارها إسداف « 1 » ظلمته ، و لا تمتنع من المضيّ فيه لغسق « 2 » دجنّته « 3 » ) .
سپس در ادامهء اين سخن وضع خفاش را به هنگام طلوع آفتاب و روى آوردن و پاشيدن نور خورشيد بر كوه و صحرا چنين بيان مىفرمايد : « هنگامى كه خورشيد نقاب را از چهره برگرفت و روشنايى روز آشكار شد و نور خود را درون لانه سوسمارها پاشيد پلكهاى خود را بر هم مىنهد و به آن چه در تاريكى براى ادامه زندگى فراهم ساخته است قناعت مىكند ! » ( فإذا ألقت الشّمس قناعها ، و بدت أوضاح « 4 » نهارها ، و دخل من إشراق نورها على الضّباب « 5 » في وجارها « 6 » ، أطبقت الأجفان على ماقيها « 7 » ، و تبلّغت « 8 » بما اكتسبته من المعاش في ظلم لياليها ) .
چه تشبيه زيبايى ! خورشيد را در دل شب ، به زنى تشبيه كرده كه مقنعه و نقاب بر سر و صورت افكنده و به هنگام طلوع نقاب را كنار مىزند و مقنعه را از سر بر مىگيرد و نور اين
هامش
( 1 ) « اسداف » از مادهء « سدفة » ( بر وزن وزنه ) گرفته شده كه گاه به معناى ظلمت و تاريكى و گاه به معناى نور و روشنايى به كار مىرود و در اين جا به معناى تاريكى است .
( 2 ) « غسق » به معناى شدت ظلمت و تاريكى است و از آن جا كه شدت تاريكى در نيمه شب است به معناى نيمه شب نيز به كار رفته است .
( 3 ) « دجنّه » از مادهء « دجون » به معناى ابر و باران داشتن گرفته شده و از آن جا كه ابر و باران باعث تاريكى مىشود واژهء دجنة به معناى ظلمت و تاريكى به كار مىرود . و « غسق دجنته » به معناى شدت تاريكى است .
( 4 ) « اوضاح » جمع « وضح » ( بر وزن شفق ) به معناى روشنايى است .
( 5 ) « ضباب » جمع « ضبّ » ( بر وزن سدّ ) به معناى سوسمار است .
( 6 ) « وجار » به معناى لانه است .
( 7 ) « مآقى » جمع « مؤق » ( بر وزن قفل ) به معناى گوشهء چشم در طرف بينى است و بعضى آن را به مجراى اشك تفسير كردهاند كه در گوشهء چشم قرار دارد و در جملهء ياد شده اشاره به اين است كه پلكهاى شبپره تمام چشم او حتى گوشههاى آن را مىپوشاند . اين تعبير شايد اشاره به نكته لطيفى باشد كه به هنگام بستن چشم ، آخرين نقطهاى كه بسته مىشود گوشههاى طرف بينى است .
( 8 ) « تبلغت » از مادهء « تبلّغ » به معناى اكتفا كردن به چيزى است .