به ملك چرخ تاز اى خسرو هور « 1 » * برافراز آسمان را رايت نور
برآ اى يوسف صبح از بن چاه * كه شب سياره را شد ، چاه در راه
چو گردد طلعت خورشيد پيدا * شود زيبائى عالم هويدا
چو روز آيد بهار عالم آيد * به تن جنبش به جان شادى فزايد
چو روز آيد به وجد آرد روان را * قباى نور درپوشد جهان را
چو روز آيد جان يابد جوانى * پديد آيد بسى راز نهانى
ز حجله شب عروس عالم آرا * برون آيد به طرف باغ و صحرا
عروسان چمن را رخ فروزد * زرشگ ماهرويان ماه سوزد
زتيغش شير بگريزد چو خرگوش * كند جوزا ز جبارى فراموش
گريزد دبّ اكبر نزد عوا * بريزد پر عقاب تيز پروا
فتد بر خاك ذات الكرسى از بيم * كند كف الخضيب خويش تسليم
زموج نور سازد بحر ناسوت * شگفتا هم سفينه غرق و هم صوت
هراسد ز آن شرار شورشانگيز * سلحشور فلك بهرام خون ريز
كشد از غرب كشتى جانب شرق * كه غوّاصان اين دريا كند غرق
كند افسون در اين پرنقش اورنگ * دم كژدم بسان چنگ خرچنگ
زند باز سپيد چرخ پرواز * غراب شب بماند از تك و تاز
برون آيد جهان زان عرصه تنگ * كه شب را بود جولانگاه نيرنگ
زند بر تارك شب تيغ خورشيد * پديد آيد به دلها نور اميد
اگر شب زار نالد بلبل باغ * نسيم صبح آرايد گل باغ
اگر شب كاروان در ره شتابد * سحر سر منزل مقصود يابد
اگر شب عاشقان در سوز و سازند * زفيض صبحگه در وجد و نازند
گر آيد از دل شب آه عشاق * نگار روز مىزد راه عشاق
هامش
( 1 ) . خورشيد ، آفتاب ( به معنى ستاره و بخت و طالع هم گفته شده است ) . .