ستمگر شمع جان خود گدازد * روان خويشتن را تيره سازد
ستمگر بر هلاك خود تواناست * هلاك خود نخواهد هر كه داناست
ستمگر خوار سازد خويشتن را * روان را زار سازد خسته تن را
كسى كو ناتوان را ستم كرد * دو عالم خويش را زار و دژم كرد
بينديش از جفاى خلق و هشدار * كه بيند كيفر خود هر جفا كار
به نيكى كوش و در بيداد مخروش * نسازد دهر كيفر را فراموش
چو تير نيك و بد جست از كمانت * خودى ، گر نيك پندارى نشانت
جهان آئينه وَش هر نقش بندد * اگر خندى به رويت باز خندد
و گر گريد ز دستت دل فكارى * بگرياند جهانت روزگارى
حكايت
شنيدم گفت : مرغ ناتوانى * كه صيدش كرد باز سخت جانى
مباش ايمن ز آه خسته جانم * كه باز چرخ سوزد از فغانم
ستمديده چو آه از دل برآرد * بر ستمگر شرار قهر بارد
نكرد اين نكته گوش آن باز و ناگاه * به شكل تير صيادى شد آن آه
نكرد طعمهاش آن ناتوان را * كه داد اندر كف صياد جان را
بر آن صياد نيز اين رفت بيداد * كه با وى گرگ خونخوارى در افتاد
بر آن گرگ از جفاى آسمان باز * پلنگى چيره شد چون مرغ و شهباز
چه آمد بر پلنگ تيز چنگال * تو دانى در جهان اين بوده احوال
گر امروز از تو مسكينى بنالد * دگر روزى سپهرت گوش مالد
مرحوم الهى در ذيل فراز « و لا يأثم فيمن يُحِبّ » گويد :
دل روشن نسازد از گنه تار * به راه دوستان آن نيك رفتار
ز عصيان رنج نپذيرد به جانش * كه آسايد روان دوستانش